تبليغاتX
گروه تئاتر آوا - بكت‌ و نگارش‌ مدرنيستي‌
» خوش آمديد / اميدواریم لحظات خوشي را سپري نماييد
(بندرانزلی)

بكت‌ و نگارش‌ مدرنيستي‌

در عرصة‌ ادبيات، مدرنيسم‌ را در كار نويسندگاني‌ مي‌توان‌ بهتر درك‌ كرد كه‌ در دهه‌هاي‌ قبل‌ و بعدِ‌ آغاز قرن‌ بيستم‌ قلم‌ زده‌اند. مدرنيسم‌ اصطلاحي‌ است‌ مورد اختلاف‌ كه‌ نبايد بدون‌ توجه‌ به‌ مباحثات‌ ادبي، تاريخي‌ و سياسي‌ كه‌ با كاربرد اين‌ لفظ‌ همراه‌ بوده‌ است، از آن‌ بحث‌ كرد. يكي‌ از مهم‌ترين‌ جنبه‌هاي‌ نگارش‌ مدرنيستي‌ براي‌ تأثيرگذاري‌ بر خوانندگان‌ عبارت‌ است‌ از نحوة‌ عمل‌ اين‌ نوع‌ رمانها، داستانها، نمايش‌نامه‌ها و شعرها براي‌ غرق‌ كردن‌ خواننده‌ در دنياي‌ ناآشنايي‌ كه‌ زمينه‌چيني‌ها و توصيف‌هاي‌ خاص‌ اكثر نويسندگان‌ رئاليست، مانند جين‌ آستين، چارلز ديكنز و جورج‌ اليوت، در آن‌ها كمتر يافت‌ مي‌شود. به‌ عبارت‌ ديگر، نگارش‌ مدرنيستي‌ خواننده‌ را در چشم‌انداز ذهني‌ گيج‌كننده‌ و دشواري‌ ?غرق‌ مي‌كند? كه‌ نمي‌توان‌ آن‌ را به‌ سرعت‌ درك‌ كرد، بلكه‌ خواننده‌ براي‌ دريافتن‌ مرزها و معناهاي‌ آن‌ بايد خودش‌ راهش‌ را بگشايد و علامت‌گذاري‌ كند.

بهتر است‌ به‌ سراغ‌ يك‌ روايت‌ داستاني‌ برويم‌ و ببينيم‌ در شروع‌ يك‌ متن‌ مدرنيستي، كه‌ از جهات‌ بسيار حالت‌ نمونه‌ دارد، چه‌ مي‌گذرد. مرفي‌ اثر ساموئل‌ بكت‌ در سال‌ 1938 منتشر شد، يعني‌ ظاهراً‌ هشت‌ سال‌ بعد از آغاز ضعف‌ مدرنيسم‌ و جايگزيني‌اش‌ با نئورئاليسم‌ نويسندگاني‌ مانند گراهام‌ گرين، جورج‌ اورول‌ و ايولين‌ وو. اين‌ متن‌ در عين‌ حال‌ به‌ قلم‌ نويسنده‌اي‌ است‌ كه‌ خيلي‌ وقتها او را اولين‌ پست‌ مدرنيست‌ دانسته‌اند. با اين‌ حال، عناصر شك‌ مذهبي، درون‌نگري‌ عميق، آزمايشگري‌ فني‌ و فرمي، بازي‌كردن‌هاي‌ ذهني، نوآوري‌هاي‌ زباني، يأس‌ خودمحورانه‌ و مردم‌گريزانة‌ آغشته‌ به‌ طنز و كنايه، نظرپردازي‌ فلسفي، از دست‌ دادن‌ ايمان، و تهي‌شدگي‌ فرهنگي، همه‌ و همه‌ مشغله‌هاي‌ نگارش‌ مدرنيستي‌ را نشان‌ مي‌دهند. صفحة‌ اول‌ رمان‌ را ببينيم‌ تا رنگ‌ و بوي‌ نگارش‌ مدرنيستيرا حس‌ كنيم؛ سپس‌ به‌ تفسير آن‌ مي‌پردازيم.

زير آفتاب، كه‌ چاره‌اي‌ جز تابيدن‌ نداشت، هيچ‌ چيزِ‌ تازه‌ نبود. مرفي، انگار آزاد باشد، در محلة‌ كوچكي‌ در وست‌ برامتن، بيرونِ‌ آفتاب‌ مي‌نشست. در اين‌ جا احتمالاً‌ شش‌ ماهي‌ مي‌شد كه‌ در آلونك‌ متوسطي‌ در ضلع‌ شمال‌ غربي، مشرف‌ بر منظرة‌ ناشكستة‌ آلونك‌هاي‌ متوسط‌ ضلع‌ شمال‌ شرقي، خورده‌ و نوشيده‌ و خوابيده‌ و پوشيده‌ و كنده‌ بود. به‌ زودي‌ مي‌بايست‌ فكر ديگري‌ بكند، زيرا محله‌ از رده‌ خارج‌ شده‌ بود. به‌ زودي‌ مي‌بايست‌ دست‌ به‌ كار شود و در محيط‌ كاملاً‌ غريبه‌اي‌ شروع‌ كند به‌ خوردن‌ و نوشيدن‌ و خوابيدن‌ و پوشيدن‌ و كندن.

لخت‌ روي‌ صندلي‌ گهواره‌اي‌اش‌ نشست‌ كه‌ جنسش‌ چوب‌ ساج‌ بود و قرار نبود ترك‌ بخورد، تاب‌ بردارد، آب‌ برود، خراب‌ بشود يا شب‌ها صدا كند: گوشه‌اي‌ كه‌ در آن‌ نشسته‌ بود با پرده‌ از آفتاب‌ جدا مي‌شد، و خورشيد بيچارة‌ پير براي‌ دفعة‌ ميلياردم‌ باز در بكارت‌ قرار مي‌گرفت. هفت‌ شال‌ او را سر جايش‌ نگه‌ مي‌داشت. دو تا از شال‌ها ساق‌ پايش‌ را به‌ پاية‌ صندلي‌ بسته‌ بود، يكي‌ رانش‌ را به‌ نشمين‌ صندلي‌ بسته‌ بود، دو تا از آن‌ها سينه‌ و شكمش‌ را به‌ پشتي‌ صندلي‌ بسته‌ بود و يكي‌ هم‌ مچ‌ دست‌هايش‌ را به‌ پشت‌بند صندلي‌ بسته‌ بود. فقط‌ امكان‌ حركت‌هاي‌ خيلي‌ جزئي‌ وجود داشت. عرق‌ از او مي‌ريخت‌ و بندها را محكم‌تر مي‌كرد. نفس‌ كشيدن‌ محسوس‌ نبود. چشم‌ها، سرد و بي‌حركت‌ مثل‌ چشم‌ مرغ‌ نوروزي، به‌ بالا خيره‌ شده‌ بود و به‌ قوس‌ و قزحي‌ كه‌ روي‌ گچبري‌ زير سقف‌ افتاده‌ بود و كوچك‌تر و محو مي‌شد. در جايي، يك‌ ساعت‌ كوكو بعد از آن‌ كه‌ بين‌ بيست‌ و سي‌ را نواخت‌ به‌ پژواك‌ يك‌ داد توي‌ خيابان‌ تبديل‌ شد كه‌ حالا با ورود به‌ آلونك، مستقيماً‌ شنيده‌ مي‌شد كاسه‌ بشقابي!

اين‌ها منظره‌ها و صداهايي‌ بودند كه‌ او دوست‌ نداشت. اين‌ها او را در جهانتي‌ كه‌ خود به‌ آن‌ تعلق‌ داشتند نگه‌ مي‌داشتند، اما او، همان‌ طور كه‌ صميمانه‌ اميد داشت، به‌ اين‌ جهان‌ تعلق‌ نداشت. به‌ طور مبهم‌ از خودش‌ مي‌پرسيد كه‌ چه‌ چيزي‌ دارد آفتاب‌ او را مي‌شكند، چه‌ ظروف‌ و وسايلي‌ را دارند داد مي‌زنند. مبهم، خيلي‌ مبهم.

به‌ اين‌ صورت‌ روي‌ صندلي‌اش‌ مي‌نشست‌ زيرا به‌ او لذت‌ مي‌داد! اول‌ به‌ او لذت‌ بدني‌ مي‌داد. جسمش‌ را ارضا مي‌كرد. بعد او را در ذهنش‌ آزاد مي‌كرد. آخر، همان‌ طور كه‌ در بخش‌ شش‌ توضيح‌ داده‌ مي‌شود، تا بدنش‌ ارضا نمي‌شد او در ذهنش‌ جان‌ نمي‌گرفت. و زندگي‌ در ذهنش‌ به‌ او لذت‌ مي‌داد، چنان‌ لذتي‌ كه‌ لفظ‌ لذت‌ براي‌ آن‌ كفايت‌ نمي‌كرد...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:44  توسط شادروز سرخی مجیدی |