تبليغاتX
گروه تئاتر آوا
» خوش آمديد / اميدواریم لحظات خوشي را سپري نماييد
(بندرانزلی)

تئاتر در ايران


«مقدمه»

در اين بحث يعني تعريف تئاتر ابتدا به شرح مفصل و مختصري از نمايش مي پردازيم.واژه نمايش به دليل تفاوت در سنت و سابقه فرهنگي ،تاريخي،با مفهوم تاتر متفاوت است.نمايش ارتباط بيشتر وغني تري با آيين دارد و جدا از بستگي هاي گوهري اش به گونه هاي كهن تر«روايت»و «اسطوره» مهمترين تفاوتش با تئاتردر اين است كه نمايش با قصد وهدف حل شدن انسان در تماميت هستي ورسيدن به حقيقت وجود اجرا مي شودو در اين قصد تمايز و تفكيكي ميان نمايشگر و تماشاگر وجود ندارد.هردو براي رسيدن به هدفي واحدكه گم شدن از خود ومستحيل شدن در ذرات هستي است به نمايش مي پردازد همچون نمايشگر و تماشاگر«نو»ي ژاپن كه مقصودشان رسيدن به «گدين»است. به اين ترتيب در نمايش ،هرگونه در فرديت ،نفي مي شود وحل شدن در ناخودآگاه جمعي وپيوستن به روح وسنت وآيين جاي آنرا مي گيرد.تئاتر برعكس زميتي تر و انساني تر است،و در آن نمايشگر به عنوان «فردي» با حق «بدعت»با مقصود وهدف مشخص مي كوشد معنا،فضا،حس وحال يا پيامي را به تماشاگر،كه به عنوان«فرد»با «حق نقد»به قصد تماشا ،لذت بردن ،آگاه شدن از موضوعي ،يابرقرار كردن رابطه با اثر هنري انساني به تماشاخانه آمده،منتقل ودر نهايت جايگاه انسان را در شرايط و موقعيت اجتماعي تعريف شده مشخص كندو تئاتر در جهت تعريف،تمايز و تشخيص بخشيدن به هر فرد از كليت ظاهراًتعريف ناشدني و به بيان در نيامدني هستي حركت مي كند.

همگان در اين نكته متفق القولندكه تئاتر زاييده برخي مراسم مذهبي و اجتماعي است و منشاء  آن مراسم تمايل آدمي به شركت در احساسات خدايان تا از اين راه خود را در قدرت آنان سهيم سازد.بر طبق يك افسانه زيباي هندي منشاء تئاتر مراسم پيروزي خداي ايندرا بر شياطين است در اين مراسم هم خدايان وهم شياطين شركت مي جستند و بازيگران مبارزات آنان را با حركات گوناگون جسم مي ساختند هنگامي كه شياطين پي مي بردند كه اين درام نمايشگر شكست آنان خواهد بود ،عصيان كردندو با خدايان بدخواه كوچكتر متحد شدند و اين وضع چنان آشفتگي در بازيگران ايجاد كرد كه ديگر قادر به حركت وسخن گفتن نبودند. آن زمان بود كه خداي ايندرا پرچم خود را به دست گرفت ،به ميان صحنه آمد و غالب آن خدايان بدخواه و شياطين هم دست آنانرا نابود كرد پس بنايي بر پا ساختند كه بعدها نام تئاتر به خود گرفت .ليكن براي آن كه بازيگران در برابر بازمانده شيطان محافظت شوند ،خدايان متعددي حفظ و حراست اين را بر عهده گرفتند و پرچم ايندرا به صورت نشاني از حمايت بازيگران در آمد . اين افسانه نشان دهنده اين حقيقت است درام يك پيكار است اين افسانه شياطين را به روي صحنه مي آورد و سياست تئاتر جز راندن شياطين و آزاد كردن بشر چيزي نيست.

تئاتر همان هنري است كه نشان دهنده پيكار و رهايي است. نشان اضطراب و تزكيه نفس هست.

به اين ترتيب مي توان گفت كه تئاتر يكي از اولين ابزارهاي تجزيه وتحليل معيني روح بشر است و علم و فن همه روانكاوان امروز نيز جز براي نيل به اين هدف نيست.تئاتر در تمام طول حيات خود انسانها را ياري كرده تا ضمير خود را به روشني باز بيشتر با اشباح دروني را پيش چشم سازند و حقيقت دنياي نهاني درون را ،چون واقعيتي بروني و آشكار به شيوه محققان علمي و نه قربانيـان وحشتزده تماشا كند تئاتر صحنه را مي سازد.

در تحقيق دوره قبل از پيدايش پرده در سينما،اغلب اين سنت تئاتري ناديده گرفته مي شود.اما چنانچه نيكلاس وارداك كد كتاب خود را به نام «از صحنه تماشا خانه تا پرده سينما »اين نكته را تاكيد مي كند،تئاتر نوزدهم چه در آمريكا و چه در انگلستان هنگام پيدايش سينما كمك موثري به رواج آن كرد.تئاتر هم از لحاظ انتخاب موضوع ،و هم از لحاظ اجرا كه عبارت بود از تاكيد ملودرام و تمايل به تطبيق با واقعيت ،تماشاگران را براي چيزي كه سينما بهتر از عهده نشان دادن آن بر مي آمد آماده كرد.قرن نوزدهم در ادبيات و شعر و موسيقي و تئاتر عصر رئاليسم مگام گسيخته اي بود كه اصرار داشت جزئيات اثر هنري با واقعيت تطبيق كند.اين آميزش عجيب رئاليسم شايد بيش از هر جا در تئاتر به چشم مي خورد.نمايش نامه نويسان مي توانستند به گذشته پرواز كنند تهيه كنندگان مي توانستند به ميل خود طرح پانتوميم مفصل و عجيبي را در سرزمين هاي خيالي بريزند ،ولي براي اين كه اين آثار در تماشا خانه قبول عام يايد،بايست كه طراحان صحنه را قابل لمس و واقعي سازند.

ماك كي هم نويسنده و هم تهيه كننده تئاتر بود فقط نمايشهاي واقعي و چشم پر كن به روي صحنه مي آورد.نمايشهاي او نمونه پيشترين فيلمهاي چندين ميليون دلاري امروز بودند.بلاسكو يك بار «تفريه مسيح»را با شركت چهار صد دوزن و بچه و دويست خواننده و يك «گله گوسفند واقعي»به روي صحنه آورد.اين علاقه به واقعيت و عظمت نمايش ،از مشخصات اواخر قرن نوزدهم بود،در آن زمان تئاتر مثل امروز منحصر به چند مركز بزرگ نبود و سر تا سر كشور را فرا مي گرفت و بازيگراني كه نمايشي مقبول عام مي دادند مي توانستند سالها شهر به شهر و ده به ده آن را نمايش دهند.طبعاً همه صحنه ها براي نمايشهاي بزرگ مجهز بودندو اگر هم بودند همه شركتهاي تئاتري مي توانستند از عهده مخارج حمل و نقل تجهيزات بزرگ بر آيند.به اين ترتيب بود كه به تدريج تئاتر از روي صحنه محو شد مردم را ندانسته از دو راه براي سينما حاضر كرد يكي از راه اهميتي كه براي شكوه و عظمت نمايشها قائل مي شد و يكي از راه ساختن ضعف تماشاخانه ها براي اين قبيل نمايشها.

از آغاز آشنايي ايران با تئاتري غربي تا نهادي شدن تئاتر در حدود يك قرن طول كشيد و هنوز نيم قرن ديگر لازم بود تا جامعه سنتي ايران تئاتر را بشناسد ،بپذيرد و خود زباني مستقل و ايراني در تئاتر مي افكند.جامعه سنتي ايران يه پيروي از علماي ديني اساساً نسبت به پذيرش پديده هاي غربي با نظر سوء ظن مي نگريست ،و اگر بنا به ملاحظاتي به صورت رسمي مظاهر غربي را تكفير نمي كرد ،لااقل از نهادي شدن آن تا جائي كه از دستش بر مي آمد جلوگيري مي كرد.اما حوادث تاريخي و جريانات سياسي در سطح جهان ،چنان مي چرخيد كه از پذيرفتن فرآوردهاي غربي گريز نبود،بويژه تئاتر غربي ،كه اساساً پديده اي نو ظهور در ترد مردم تحصيلكرده ايراني بود و در آن امكانات بياني و تبليغي همچون هنري مستقل در ميان محافل فرهيخته جا افتاد.اگر چه اين استقلال ،حتي در زمان،شكل بيروني و حتمي نگرفته ،اما حداقل مي توان گفت كه تئاتر امروز ايران ،همچون بسياري از ظاهر فرهنگي غرب تا حدي جو مي شده است چنان كه مسئولان فرهنگي كشور،به صورتي آن را پذيرفته اند تا مشروط به آن كه از اهداف و انگيزه ها و عرصه و عملكرد و نقساني و غير اسلامي غرب فاصله بگيرد،همچون نهادي ايراني و اسلامي ،در سمت و سوي فرهنگي سنتي قرار داده شود اما تئاتر امروز ايران اصول و مباني و زيبايي شناسي و شيوه هاي عرضه و اجرا خود را از طريق ترجمه ،اقتباس و روشهاي آموزشي غرب بدست آورده است.هنگام سخن گفتن بايد در نظر داشت كه تنها ترجمه يك متن مورد نظر نيست.ترجمه در واقع در تمامي مظاهر تمدن امروز ايران مد خليت دارد.از شيوه هاي رفتار و آداب زندگي و پوشيدن لباس و استفاده از خير و و صندلي و ماشين و آسانسور تلفن و غيره،تا شيوه هاي انديشه و اهداف اجتماعي و فلسفي و جهان بيني هاي غرب همه و همه به نوعي ترجمه محسوب مي شوند.

براي رعايت ايجاز مسير تحول شدن تئاتر را فهرست وار درج مي كنيم:

1ـ سفرهاي هيتهاي سياسي ايراني و عربي،و نيز اعزام محصلين ايراني به خارج كه در غرب با هنر نمايش آشنا مي شدند و اطلاعاتي را به صورت سوغات به ايران مي آوردند از عوامل عمده ورود تئاتر به ايران شد.از طرفي سفرا و تجار غربي نيز در دوران اقامت خود در ايران ،براي سرگرمي و گفتن نمايش هايي را بر پا مي كردند و در باريان و صاحب منصبان را دعوت مي كردند.اين رفت و آمدها و مراودات بتدريج به شكل گرفتن واژگان و فرهنگ نمايش در ايران كمك رساندند تابعه كاملتر و بومي تر شوند.

2ـ دارالفنون مهمترين پايگاهي بود كه در باب ترجمه در ايران به صورت آكادميك گشود.اگر چه در دالفنون بيشتر ترجمه آثار علمي مورد توجه بوده،اما به هر حال در اينجا بود كه هنر ترجمه همچون يك وسيله پر اهميت آموزشي تلقي شد.از اينجا بود كه مترجمان در زمره ي اهل علم و فرزانگان بشمار رفتند و در جامعه ي فرهنگي و حتي در دربارهايشان نشان و منزلتي يافتند.

3ـ يكي ديگر از مراحل تئاتر در ايران نتايجي بود كه سفرهاي ناصر الدين شاه به غرب ،روسيه پديد آورد.ناصر الدين شاه در كنار ديدارهاي رسمي خود از مظاهر علمي و حتي و مدني در شهرهاي اروپايي به ديدار نمايشها و سرگرميهاي آنها علاقه نشان مي داد كه شرح آن در سفرنامه هاي خود نوشته است.وي در نوشته هاي خود از واژه هايي چون اكت Act ،سن،لژوكوكمه دلي ،باله،اپرا،تماشاخانه و بسياري از اصطلاحات نمايشي استفاده كرده و چنان است كه گويي اين واژه ها در زمان اوالاقل براي مخاطبان او قابل فهم بوده اند.

ديدارهاي مكرر ناصر الدين شاه از تئاتر هاي غربي موجب شد كه به تقليد از سبك معماري آبرت هاي لندن ،در سال 1290قمري (تكيه دولت)را بنا كند ،تاگراوهم متقابلاً با نمايش هاي ايراي از مهمانهاي خارجي پذيرايي كند،يا لااقل با كشورهاي غربي به رقابت بپردازند.تكيه دولت كه به منظور اجراي نمايشهايي به شيوه غربي شاخته شده بود،به علت مخالفت مردم و روحانيون آن دوره به محل اجراي تفريه خواني و تكيه هاي مذهبي تبديل شد.

4ـ انقلاب مشروطيت و تبعات آن را با بر مهمترين انگيزه هاي تحول تئاتر در ايران به شمار آورد كه هم خود نهضت و هم شيوه هاي بروز آن تحت تاثير غرب بوده است.به نظر مي رشد كه در جريان مشروطيت لااقل قشر تحصيلكرده به اهميت تئاتر پي برده يودند و با تاسيس گروهها ،انجمن ها كوشيدند كه تئاتر را به جامعه ي بيدار شده ايراني معرفي كنند و اگر در اين جريان ادامه پيدا مي كرد تئاتر امروز وضع ديگري پيدا كرده بود.

5ـ تاسيس انجمنها و شركتها يكي ديگر از عوامل پيشبرد تئاتر بوده اند.انجمن اخوت كه در سال 1317قمري تاسيس شد و از اولين گروهايي بود كه دست به فعاليتهايي نظير كنسرت و نمايش زده است.پس از انجمن اخوت تاسيس (شركت فرهنگ)را مي توان نام برد.

در سال 1329قمري نخستين مكان مستقل نمايش در ايران به نام «تئاتر ملي» داير شد.تا پيش از تاسيس «تئاتر ملي»انجمنها و مراكز مختلف تحت عناوين گوناگون از تئاتر براي پيشبرد هدفهاي سياسي و تبليغاتي خود استفاده مي كردند ،اما «تئاتر ملي»كه رياست آن را عبدالكريم خان محقق الدوله به عهده داشت امكانات و بودجه ي خود را از محل خيريه آموزش و پرورش تامين مي كرد مستقلاً در اختيار نمايش و اجراي تئاتر قرار داد.فعاليت هاي چند ساله «تئاتر ملي»موجب شد كه تئاتر همچون هنري مستقل كه حتي قادر است از نظر مالي خود را تامين كند از طرف مقامات رسمي و مردم  شناخته شود و شوق و شوري در ميان مردم نسبت به تئاتر بر انگيخته شود.حتي دره اي از دانش جويان كه براي تحصيل به خارج رفته بودند در رشته تئاتر تحصيل كردند و با دستهاي پر علمي و هنري به ايران بازگشتند و بناي تئاتر نوين ايران را طرح ريزي كردند.

6ـ بايد دانست كه در جريان مشروطيت مردم ايران به حقوقي واقف شدند كه پيش از آن از وجود آن آگاه نبودن.در كشور ما حزبهاي مختلف ، هر چند به شيوه ي سنتي وجود داشت ،اما تئاتر وجود نداشت ،لذا به گمان عده اي از منور الفكرها ،تاسيس تئاتر ،گذشته از ارزشهايي كه بر قفس نمايش مرتبت بود،نمادي از ترقي و رشد فكري تلقي مي شد.

شرايط تئاتر ايران در اين سالها (1337-1320)

فاصله سالهاي 1320 تا 1322 را شماري پژوهندگان به سبب گستردگي اجراي صحنه و رشد تئاتر (دوران صحنه)ناميده اند اين دوران به دليل استقبال جامعه تماشاگران و مخاطبان از تئاتر صحنه به ياد ماندني است.در آن سالها توليدات سينماي ايران به لحاظ كيفي و كمي در حدي نبود كه بتواند پاسخگوي مخاطبان باشد.تلويزيون هنوز به ايران نيامده بود.راديو به ميزاني كه بايد در دسترس مردم قرار نداشت.

 به دليل در صد بالاي بي سوادي در كشور از مطبوعات استقبال چنداني نمي شد و به همين دليل از فعاليت هاي نمايشي استقبال بالينه مناسبي به عمل مي آمد.انگيزه هاي تماشاگران متفاوت بود و گروهي به قصد صرفاً سر گرمي و شماري به دليل گرايشهاي سياسي خود نمايشهاي مورد نظرشان را براي تماشا انتخاب مي كردند.شكلهاي پذيرش جامعه از تئاتر و جو سياسي حاكم بر كشور ،زمينه اي براي انتخاب و اجراي آثار نمايشي بود.تئاتر در اين دوره ظرفيتي بالقوه براي تبليغ سياسي رايج و جزب افراد به سوي احزاب نو پا داشت.به همين دليل بود كه بخش مهمي از فعاليت هاي نمايشي ـ ترجمه و نگارش و اجرا ـ ملهم از خطوط سياسي رايج آن روزگار شد.وبالاخره يكي از مهمترين اتفاقهاي اين دوره شكل گيري ،«گروه تئاتر ملي»با هدف دستيابي به نمايشهاي با هويت ايراني بود.سر پرست اين گروه «شاهين سركسيان »بود و كساني چون «عباس جوانمرد»و «علي نصريان» در پايه گزاري اين گروه به او پيوستند و بازيگراني پر سابقه چون «رقيه چهر آزاد»و «عصمت صفوي»با اين گروه همكاري كردند.تشكيل اين گروه با استقبال محافل روشنفكري و ادبي روبرو مي شود.

با مقايسه فهرستهاي موجود از نمايشهاي چاپ شده ايراني و ترجمه آثار خارجي و اجراي نمايشنامه هاي خارجي و ايراني ،مشاهده مي شود كه كفه آثار اجرايي به ويژه نوشته هاي فارسي بسيار سنگيني چاپ شده است.دليل عمده اين امر رشد تقاضاي آثار ايراني و ميزان تماشاگران است كه براي برآورده شدن خواسته هاي آنان،مديران تماشاخانه ها ناگزير از عرضه تعداد بالنبه زياد و سفارش و نگارش و ترجمه به (شكل بازي و تطبيق داده شده و آداپته)بودند كه به سرعت آماده شود و در حد و اندازه پسند مخاطبان عام باشد.كمدي از اقسام پر طرفدار نمايش در آن دوران بود زيرا در شماري از آنها مسايل روز مطرح و از آن انتقاد مي شد.اما كمديهاي سبك و سرگرم كننده مشتري بيشتري داشتند.

شرايط تئاتر در سالهاي 1337تا1357

در اين دوره تاكيد بر نمايش نامه نويسي ملي با تفاوت عمده:كسب تجربه بيشتر دست اندركاران ملي،تربيت نيروي انساني ورزيده در تمامي عرصه ها به مدد مراكز آموزش عالي نمايشي ،درك تجربه هاي هنرمندان جهان از طريق بررسي آثار ترجمه شده انها و دعوت از چند استاد خارجي براي تدريس تئاتر در ايران.در اين دوره آن تاكيد ميهن پرستانه افراطي براي نگاشتن نمايشهاي ملي گرايانه ،تاريخي و حماسي توام با تعصب وجود ندارد.آثار نمايش نامه نويسان صاحب نام ايراني با توجه به محتوا ،ساختار و شكل ارائه شان در سه گروه جاي مي گيرد:1ـ واقع گرا به استفاده از ساختار نمايشي معروف به خوش ساخت به پيروي از آثار نويسندگاني مثل ايسبن كوركي ،خچوفشا و…بيشتر به موضوعهايي اجتماعي مي پرداختند.آثار «اكبري رادي»برخي آثار غلامحسين ساعدي و خسرو حكيم رابط و ابراهيم ملكي در اين گروه قرار مي گيرد.اين آثار به لحاظ ساختار و شخصيت پردازي و شيوه پيام رساني ملهم از نمايشنامه هاي ترجمه شده بودند اما در ضمن مسائل سياسي و اجتماعي روز ايران را مورد بررسي قرار مي دادند.اصولاً اين دسته از نويسندگان ،فارغ از دغدغه ايجاد فرم ويژه تئاتر ايراني با پذيرش اين مطلب كه تئاتر پديده اي وارداتي است (مثل راديو ،تلويزيون)تنها را پيوند آن با جامعه ايراني را پرداختن به مسايل روز كشور مي دانستند.2ـ ملي كه نويسندگان مي كوشيدند با بهره جويي از ميراثهاي نمايشي پيشينيان ـ مثل تعزيه ـ تخت حوضي ـ نقالي و پرده خواني ـ آيينهاي نمايشي ـ چون مير نوروزي ،كوسه گردي ،كوسه برنشين و همچنين مراسم آييني ـ نظير مراسم زار و باد و آداب و رسوم و باور هاي ايرانيان مناطق مختلف ـ و بالاخره تيپهاي اجتماعي خاص مردم اين سرزمين مزمي ملي متناسب با محتواي ملي ايجاد كنند از جمله اين نويسندگان مي توان به بهرام بيضايي ،علي نصريان و بيژن مفيد و علي حاتمي اشاره كرد موضوعهاي انتخابي اين نويسندگان متنوع بوده و از مسايل روز سياسي و اجتماعي گرفته تا مسايل هميشگي فلسفي در آنها مطرح شده بود.

3ـ مدرن :كه نويسندگان فعال در اين شيوه با توجه به گرايشهاي سياسي ،اجتماعي فلسفي و نمايشي خود گستره متنوعي از سبك ها و نويسندگان معاصر غرب ـ ار برتولت برشت با تئاتر پيك (روايي)او گرفته تا (بلكت)و (يونسكو)و رويكرد(ايزورد)و نويسندگان اكسپيد سيوسنيت ـ را سر مشق خود قرار داده با نفي قراردادهاي تئاتر ارسطويي و اصول نمايش(خوش ساخت)به خلق متون نمايش خود پرداختند.

همانطور كه گفته شد

نمايشنامه نويسي در ايران ديرينه سال نيست.نخستين بار «ميرزا فتحعلي آخوند زاده»با نوشتن نمايشنامه هايي به زبان آذري كه بعدها به زبان فارسي ترجمه شد ـ راه را براي نويسندگان ايراني در اين عرصه باز كرد.«ميرزا آقا تبريزي »تحت تاثير او پنج نمايشنامه نوشت و پس از آن شاعران و نويسندگان ايراني ،چه در دوران مشروطه و چه بعد از آن گوناگوني آفريدند.«ميرزا عشقي»نمايشنامه اي را به عنوان «در رستاخيز سلاطين ايران»نوشت «ميرزا محمود خان ملهير الديني »«ميرزا محمد خان كمال الوزراد» «سعيد علي خان نصر»«ذبيح الله خان بهروزي»«عبدالرحيم خلخالي »«سعيد نفيعي»«عبدالحسين نوشين»«صادق هدايت»«صادق چوبك»«پرتوا عظمي »از آن جمله اند.

با وجود گوناگوني آثار نمايشي اين بزرگان ـ كه از ضعف ساختاري نيز بر كنار نيست ـ سنت نمايش نامه نويسي ،به عنوان يكي از گستره هاي با اهميت ادبيات ،با گذشت بيش از صد سال ،هنوز جايگاه شايسته ي خود را ندارد.از «غلامحسين ساعدي»«بهرام بيضايي»«اكبر رادي»كه بگذريم ،بي اغراق مي شود ادعا كرد كه نمايش نامه نويس مطرحي غير از اينان نداريم.كساني كه اكنون نمايش نامه مي نويسند ،يا از پديده هاي زندگي اجتماعي مي گريزند و به مقولات انتزاعي دور از واقعيات مي پردازند با اين كه مي كوشيند از موضوع هاي نويسندگان خارجي نسخه برداري مي كنند.اغلب اين آثار نيز ناموفق و در اجراها هم ناكامي خود را نشان مي دهند.

از آن جا كه نويسندگان كنوني نمايش نامه هاي ايراني با رويدادهاي تاريخي سرزمينشان آشنايي چنداني ندارند و با ادبيات قوسي و پر تنوع خود بيگانه اند ،طبعاً آثار آنان جست و جويي است در وادي سرگرداني .اگر «ذبيح بهروز»با نوشتن «جيجيك عليشاه»دربار قاجار را به طنزي مسخره مي گيرد يا «حسن مقدم»با اثر خود به نام «جعفر خان از فرهنگ آمده»پر مدعاهاي درس خوانده در اروپا را نقد مي كند يا اين كه «صادق هدايت »با آثارنمايشي خود مانند «پروين دختر ساسان»و «مازيار»به دوران تاريخي ايران اشاره دارد يا «صادق چوبك»با نمايش نامه «توپ لاستيكي »دربار قاجار را بهانه قرار مي دهد شخصيت هاي متزلزل خدمتگزاران قدرت را در همه دوران به تماشا بگذارد ،تئاتر نويسان امروزي ،متاسفانه فرهنگ ها از اين مقولات به دوراند.در اين جا بحث بر سر ضعف ساختار هاي فني و اصول نمايش نامه نگاري آثار آنان نيست،بلكه به نوع نگرش ها و پرداخت هاست.

سه در كوتاه از تئاتر

درس اول: زاويه ديد

زاوي ديدنمايش دقيقاً همان لحظه اي كه نمايشنامه نويس در باره انتخاب قهرمان نمايش تصميم مي گيرد،مشخص مي شود. از طريق اين شخصيت است كه داستان بيان مي شود.و از طريق همين شخصيت است كه تماشاچيان ،به تماشاي داستان مي نشينند . پس تصميم گيري در اين مورد با اهميت است زائيه ديد مي تواند به يك شخصيت خاص محدود نشود. اگر گروهي از شخصيت ها براي نويسنده مهم باشند . ممكن است ديدگاه همه آنان در نمايش مورد استفاده واقع شود.بت هيلي در نمايش (جنايت قلبي )داستان را از ديدگاه سه خواهر كه شخصيت هاي اصلي نمايش هستند بيان مي كند.چخوف نيز در نمايش «سه خواهر»از همين شيوه سود جسته است . معمولاً زماني از اين گروه هاي شخصيتي استفاده مي شودكه نويسنده بيش از اينكه به سرنوشت يك عضو آن گروه علاقه مند باشد به سرنوشت همه گروه علاقه مند است.هنل در اين مورد آنقدر جسور است كه تقايق پير رنگ را متوقف كرده و داستان را در نقطه اوج آن قطع مي كند ،يعني آنجا كه يكي از دو خواهر سعي در كشتن شوهرش دارد .ما هرگز متوجه نمي شويم كه چه اتفاقي براي آن دختر مي افتد.

درس دوم شخصيتهاي نمايش فرق نمي كند كه غمگين ترين تراژدي را مي نويسيد يا مضحك ترين لوده بازي را. شخصت ايشان را چنان جدي بگيريد كه بيانگاريد كه گويي پاره اي از وجودتان در آنها جاي مي گيرد. واگر در موردي نتوانستيد ،آن شخصت را حذف كنيد.اگربا جديت به شخصت هايتان،يا مسخره  از كار درمي آيند يا فقط شخصيتهاي خام خواهند بود،اگر چنين اتفاقي رخ دهد ،سير نمايشنامه مثل حركت در زميني گل آلود،كند خواهد بودو زير متن (مفهاهيم ومعناهاي پوشيده وپنهاني نمايش)از بين خواهد رفت. همچنين جدي انگاشتن شخصيتها روش خوبي است تا اطمينان بيابيد كه شخصيتهاي پيچيده اي مي پروريد . عامل رشد و نمو تئاتر معاصر همين است . مراد كلام تئاتر معاصر همين است.مراد كلام تئاتر مدرن نيز اين موضوع است. معمولاً نمايش نامه نويسان معاصرـ وقتي بحث بر سر روشهاي شناخت شخصت است. با معرفي كتابهايي كه راهنماي نويسندگي خلاقانه است،هم عقيده نيستند. دغدغه كتابهاي راهنما و معدودي از نمايشنامه نويسان ،اختصاص دادن صفحات بيشمار به زندگينامه شخصيت هاست . قبل از آنكه به نوشتن گفت و گو بپردازد.بهتر ديد اين ،خود روشي در شخصت پردازي است. اما كسل كننده است.وقتي قرار است شخصيتي بيافرينند تلاش كنيد نكاتي خلاصه در باره دو ياسه شخصيت مهم خود روي كاغذ يا در ذهنتان حك كنيد:1 ـ طرز بيانشان چگونه است 2ـ خصوصيت ظاهري چهرشان چيست؟3 ـ آيا ويژگي خاصي در گفتار و يا لباس پوشيدنشان يافت مي شود؟4 ـ آيا طرز فكر عجيبي دارند 5 ـ و بالاخره آنها را چگونه در صفحه شخصيتها تو صيف مي كنيد؟ معمولاً براي هر شخصيتي مشخص نمودن يك مورد كليدي از موارد بالا كافي است ،اما به قلم خويشض اعتماد كنيد و باقي قضايا را به او بسپاريد.بسياري از نمايشنامه نويسان براي شناخت شخصيت ها ايشان به گفت وگوي آنها در بطن نمايش اتكا مي كنند. آنها پيش از درك پيشينه ،اسرار و مكنونات ذهني شخصيت هايشان مشتاقانه اين خطر را مي پذيرند كه نهمايي كلي از شخصيت هايشان را پيش نويس كنند.اما زماني كه دوباره دست به قلم مي برند شخصيت هاي پخته و پيچيده اي پيش رو دارند كه خود بيان كننده (ويبژگي هاي )خود هستند؛نه اينكه به صورتي مصنوعي شكل يافته باشند بايد با شخصيت ها تا زماني كه نو صفحه يا بيشتر نوشته ايد زندگي كنيد ومتن را بازنگري كنيد .پيش نويس هاي ديگري تهيه كنيد و اگر همه چيز به خوبي پيش رفت،دو يا سه هفته متن را پي در پي مرور كنيد اگر سريع باشيد همه اين كارها دست كم  18 ماه طول  مي كشد. مطمئن باشيد كه شخصيت هايتان در دراز مدت هم برايتان جالب هستند.اسم شخصيت ها اهميت زيادي دارند. خواه ناخواه آنها اعضاي خانواده شمايند. از طريق آنها و به خصوص شخصيت اصلي داستان را روايت مي كنيد و همين امر زاويه ديد شما را تعيين مي كند.

درس سوم عنصر (مدرن)در تئاتر چيست؟

پيام آثاري تجاري معاصر به خصوص آن دسته كه از رسانه هاي سرگرم كننده پخش مي شوند ،به ما مدام اطمينان مي دهندكه جوابي ساده،تسلي بخش اما سطحي براي اكثر مشكلات ماست . به عقيده من چنين راهبرد زيبا شناسانه اي نه تنها تجربيات انساني را مخدوش و تحقير مي كند؛بلكه در كشور هايي مثل شيلي يا هر كشوري كه دوره اي از تنش ها و رنجهاي عظيم را پشت سر گذاشته پيامدهاي منفي در اجتماع بع بار مي آوردو مانع رشد و بلوغ آن مي شود «آريل دروفمن»از لحاظ فني ،دگر گوني عمده در (سير)تحول شخصيت – همانوجه بارز نمايشنامه هاي جذاب،از ابتداي قرن بيستم ـ در اين پرسش نهفته است كه شخصيت شرور كجاست؟در برخي از نمايشنامه هاي قرن بيستم نمي توانيد شخصيت شرور را بيابيد وسپس نفس راحتي بكشيد. اما شخصيت هاي شرور در بطن شخصيت هاي اصلي هستند و اين موضوع از لحاظ فني ،همان وجه مدرن تئاتر مدرن است.شخصيت شرور در وجود شخصيت ها دروني شده است.او در وجود شخصيت ها  يا دسن كم شخصيت اصلي پرسه مي زنند.او «هدا»و «استاكمن»«خانم آلونيك»«نورا»و هم اخلاف آنهاست.در روزهاي خوب گذشته ـ آن زمان كگه پديده ها از نگاه نمايشنامه نويسان ساده تر بودند.كشمكش ،اغلب بر مبناي روابطي سه جانبه بين اين سه شخصيت بود:قهرمان كاملاً خوب،قهرمان زن كاملاً پاك و شخصيت شرور كاملاً منفي.هيچ يك نه نقطه ضعفي نه ترديدي به دل داشتند ،اما حال كه شخصيت شرور در نهاد شخصيت ها دروني شده است ،قهرمان مرد و زن هم ديگر وجود ندارد و جايي آنها را آدمهاي معمولي گرفته اند كه خود بدترين دشمن خود هستند.بنابراين آنها و شما نيز ديگر نيازي به شخصيت شرور نداريد.اما شخصيت هاي شرور نابود شده اند،آنها مانند خون آشام ها و مرگ انسان ها هرگز نمي ميرند،بلكه تنها به دنياي فيلم و تلويزيون نقل مكان كرده اند.و چنين هم نمي نمايد كه نمايشنامه نويسان معاصر از آنها روي گردانده باشند.

به نظر مي رسد كه در مغرب زمين ،تئاتر بسيار به كندي به سوي عشق ساده بشري راه پيموده و محتملاً ادبيات شرق در اين راه پيشي گرفته است.ص 17

تئاتر و رسالت اجتماعي :ص 148

تئاتر وسيله نيرومندي براي تاثير در مردم است.در اختيار گرفتن سالنهايي كه به زودي سرشار از شور و هيجان مي شود به كار گرفتن شخصيت هايي تا تماشاگر را به سوي آن چه حقيقت مي پندارد مضمون شود،وسوسه بزرگ تئاتر همين است.به اين علت است كه در حد فاصل تراژدي خالص و كمدي خالص توده اي از ادبيات نمايشي داريم كه هر كدام به نحوي براي متاثر ساختن تماشاگر يا خندانيدن وي تاليف شده اند و همه انواع اين آثار نمايشي يك هدف اعلام شده دارند كه همان تسريع تحول در رفتار اجتماعي است.

بحث از رسالت اجتماعي تئاتر پيش از آن كه يك مساله كيفي باشد.مساله اي كمي است.بارها متوجه شده ايم كه افراط در واقعيت گرايي در قلمرو تئاتر در تماشاگر تاثير منفي بر جاي مي گذارد و نتيجه كار بر خلاف مقاصد اوليه مولف از آب در مي ايد در بعضي جوامع ،في المثل در يونان و رم قديم،آزادي سياسي كاملي به نمايشنامه نويسي در بيان افكار اجتماعي مي داده اند.

ليكن نويسندگان آثار نمايشي مجاز نبودند شخصيت معيني ،مثلاً تيپ «شوهر فريب خورده»را روي صحنه به نمايش بگذارند در تئاتر جويد اين وضع واژ گونه شده است و آزادي هاي سياسي و اخلاقي به مراتب محدود تر گشته است و اين محدوديت بيشتر از جانب خود مردم اعمال مي شود تا از جانب قدرت هاي محاكمه.

بزرگترين كمدي نويسان تاريخ تئاتر يعني آريستوفان و موليس هر دو به خلق آثاري پرداخته اند كه رسالت آنها رسوا كردن نابسامانيهاي اجتماعي و مبارزه با آن است.اگر هم امروز از آثاري نظير صلح و ابرها و مجمع زنان ،پارساي ريائي،مردم گريز براي تئاتر استعداد ذاتي لازم است و منظورم از استعداد ذاتي اينست كه بايد ذوق نشان دادن ،باز كردن ،و خلق شخصيت ها و اعمال را دارا بود،بايد صاحب هنر بود و اين استعداد «بصورت نمايش در آوردن»را كم و بيش داشت.و اين را بايد خاطرنشان كرد كه هنر تئاتر نتيجه مطالعه است و مقصود اين است كه هنرمند بايد هر چه بيشتر دانش ها بياموزد،شعر و هنر را خوب بشناسد و آثار كلاسيك و تكنيك هاي دراماتيك و نوشته هاي نقالان را مطالعه كند؛و آنچه بيش از همه اشكال دارد و كمتر به ديده مي آيد اين است كه هنرمند بايد انديشه هاي خاص هر عصري را با در نظر گرفتن عصري كه خود در آن بسر مي برد تشخيص دهد،اين خاصيت تئاتر كه هم جنبه ملي دارد و هم جنبه جهاني ،در برابر انديشه دورنماي وسيعي براي مطالعه و جستجوي چيز هايي كه وجود دارد ،آنچه را بهتر با هدف منظور او تطبيق مي كند وهمچنين شيوه هاي بازي و نمايش دادن را برگزيند.بطور ساده مي توان گفت كه تئاتر از دو مفهوم كلي تشكيل شده است

1ـ تئاتري كه صورت نوشته دارد2ـ تئاتري كه براي نمايش دادن است و اين يكي هيچگاه چون ديگري محفوظ و باقي نمي ماندوتئاتري كه صورت نوشته دارد تقريباً منحصر است به ادبيات و مستعد براي نمايش نيست و فقط براي «فروخواندن»بكار مي آيد «تئاتر بصورت نمايش »اصولاً با هنر تئاتر ارتباط مي يابد در اينجا «متن»عامل اصلي است اما عامل صحنه نمايش نيست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:27  توسط شادروز سرخی مجیدی | 
يادآوري:
در بخش نخستِ اين نوشتار، ريچارد شخنر كارگردان و نظريه‌پرداز به تشريح، گونه‌بندي و تحليل زماني جنبش آوانگارد در سه سطح: تاريخي، رايج و سنت جو پرداخته است.
بخش دوم به دو گونه ديگر از آوانگاردها(آينده نگران و هنرمندان بنياد فرهنگي) اختصاص يافته است.
***
بيدار كردن خدايان، ممنوع
ريچارد شخنر
برگردان به فارسي: عليرضا اميرحاجبي:
4- آوانگارد آينده‌نگر(Forward Looking)
اين گروه از هنرمندان هم ميراث خوار آوانگارد تاريخي هستند و هم گوش به زنگ صداي ايده‌هاي جديد و تكنيك‌هاي نوين. فنون چند رسانه‌اي، ويدئويي، روابط ميان موضوعي، پردازش صدا، بهره‌گيري از جلوه نورهاي ليزري، سايبرنتيك و كاربري از فضا ـ زمان مجازي.
آثار روبرت لوپاز، لوري اندرسون، جان جِسوران و گروه وُستر(Wooster)، نايِم جان پيك و تعداد زيادي از هنرمندان اجرايي جزء آينده‌نگران محسوب مي‌شوند. همچنين هنرمندان شركت كننده در نمايش‌هاي Pulse (1) در سانتا بارباي كاليفرنيا.
آثار آوانگارد آينده‌نگر با سرگرمي‌هاي عاميانه تركيب شده است، زيرا هم اكثريت مردم از رانه‌ها و پيش‌بردهاي تكنولوژيك بهره مي‌برند و هم اين تركيب، بازار اقتصادي جذابي را داراست. آينده‌نگران، به وضعيتي تمايل دارند كه هم شگفت‌آور باشد و هم با وفور ابزارهاي تكنولوژيك، هراسناكيِ آخرالزماني را به نمايش بگذارند.
5) آوانگارد بينافرهنگي(intercultural) (2)
باقيمانده استعمارگرايي، امپرياليسم آمريكا، گرسنگي بسياري از مردم جهان، گستره مدرنيسم، حضور همه‌گير و سراسريِ مفهوم و اشكال جهان وطني به هنرمندان آوانگارد ياري مي‌رساند تا به توليد آثار متنوعي اقدام و از مرزهاي گوناگوني عبور كنند. مرزهاي سياسي، جغرافيايي، جنسيتي و مفهومي. مقابله هر روزه الگوهاي عام و جهاني با ارزش‌هاي محلي ـ بومي منجر به تصادم، اضطراب و نگراني درباره آينده و شكل گيري مجادلات داغي شده است. ”گيلرِمو گومز پنيا” هنرمند آوانگارد بينا فرهنگي مي‌گويد:
«من جسماً بين دو فرهنگ و دو زمان زندگي مي‌كنم... وقتي در آمريكا هستم به تكنولوژي برتر و اطلاعات گسترده‌اي دسترسي دارم. وقتي به مكزيك بازمي‌گردم گرفتار”فرهنگي سياسي شده” مي‌شوم... زماني كه به كاليفرنيا مي‌روم بخشي از يك تفكر چند فرهنگي هستم كه از درون شكاف‌ها و فواصل نژادي ـ قوميتي بيرون زده است. من روي رشته‌هاي نازكي راه مي‌روم كه مراحل متغير و برزخ گونه زندگي روزمره مرا به هم وصل مي‌كنند. من در باب همين رشته‌هاي باريك به آفرينش مي‌پردازم.»
اين گونه از اضطراب در بسياري از هنرمندان آوانگارد بينافرهنگي كاملاً مشهود است. مسئله چنين هنرمنداني اين نيست كه كجا زندگي مي‌كنند، بلكه”تعلق به بيش از يك فرهنگ، زندگي با ارزش‌هاي متناقض و مناقشه بر سر ديدگاه‌ها و قوانين زيبا شناسي” مشكل آن‌هاست. در هر جامعه، روابط و حيات چند فرهنگي مناقشه برانگيز است. جامعه هيچ گاه به دنبال طرح ريزي گسترده براي”چگونه” زيستن يا حتي”در كجا” زيستن صدها ميليون نفر از مردم نيست. ”سان هوئي‌ژو”، يكي از برجسته‌ترين نمايشنامه‌نويسان جوان چيني كه پس از شكست قيام دموكراتيك در ميدان”تيان آن مِن” در ژوئن 1989 به تبعيد رفته است مي‌گويد:«مي‌خواهم يادآوري كنم كه هنرمند بايد بر واقعيت و اهميت تاثير فرهنگ‌ها روي يكديگر توجه بيشتري داشته باشد. اين تاثيرگذاري‌ها مشكلاتي را نيز در پي دارند. آيا ما هنرمندان به عنوان سفيران فرهنگي كشورمان مي‌توانيم اين مشكلات را نمايان كرده و براي حل آن‌ها به ديگران ياري رسانيم؟»
مشكلات، تقابلات و شكست‌هاي روابط چند فرهنگي، مسائل فلسفي، تناقضات ايدئولوژيك، از بين رفتن اساطير و ارزش‌هاي ملي لزوماً به وسيله آوانگاردها هدايت نمي‌شوند. اما آثار هنري ميان فرهنگي مي‌توانند مابين سطوح وسيع صلاحيت‌ها ـ شكل‌ها و مفاهيم خود را به ظهور رسانند.
آوانگارديسم، در اين جا قصد و سعي بر اين ندارد تا راه حلي براي پر كردن شكاف‌ها و يا شكست‌ها بيابد. بلكه تلاش مي‌كند تا دريچه‌هاي كاوش را گشوده نگه دارد.
آن گاه كه بپذيريم، اجراهاي انفرادي”گومز پنيا” آوانگارد بينافرهنگي است به طور قطع خواهيم پذيرفت كه”مهابهاراتا” اثر پيتر بروك با اين كه بينا فرهنگي است اما در رده آوانگارد نمي‌گنجد. تفاوت در اين است كه: بروك قصد دارد تا با حذف تمامي تمايزات، به پي جويي تمامي آن چيزهايي بپردازد كه منجر به وحدت مي‌شوند. وحدتي معطوف به جهاني كردن. مناقشات در حماسه”هندي ـ اروپايي” او، فلسفي، شخصي خانوادگي و مذهبي است. بروك پذيرفته است كه شكل قطعي و مطلوب اجرا بايد بيشتر انساني باشد تا فرهنگي. مهابهاراتاي بروك هيچ سوالي را براساس واژگوني حماسه مطرح نمي‌كند. با انتخاب آزادانه نقش‌ها به شكلي بين‌المللي در گروه نمايشي، بروك همان داستان حماسيِ‌ هندي را بيان مي‌كند. نبايد سوءتفاهم‌ پيش آيد. من همواره از انتخاب آزادانه نقش بدون در نظر گرفتن رنگ پوست، نژاد و فرهنگ حمايت كرده‌ام. (3)
اما در مورد مهابهاراتاي بروك، اين گونه انتخاب نقش مي‌توانست فرصتي باشد براي گستردن جاده جهان‌گرايي غير متعصبانه در جنگل سياسي، نژادي، مليت‌گرا و ارتباطات فردي.
چشم‌اندازها:
با نگاهي به حيطه فعاليت‌هاي صد سال گذشته اين سوال مطرح مي‌شود كه:
ـ در حال حاضر، پرفورمنس چه چيز جديدي براي گفتن دارد؟
ـ امروزه، چه كسي مي‌تواند به مانند”آرتو” بيانيه‌ايي تب‌آلود و ملتهب بنويسد و همه چيز را با تنفر، جنون و طغيان به لرزه درآورد؟
ـ آيا كسي خواهان چنين چيزي هست؟
ـ آيا، اصلاً كسي منتظر ظهور مجدد يك آرتوست؟ شك دارم.
كلام پاياني:
همان طور كه اين نوشتار نشان مي‌دهد، من براي دو وجه”گسترش حوزه پرفورمنس و مطالعات در اين زمينه” اهميتِ زيادي قائل هستم. تحليل‌هاي اجرايي نه تنها شكلي تفسيري دارند بلكه روش‌هايي عملي و قابل نيز هستند. نگاه عموم مردم به پرفورمنس، نگاهي تفريحي و سرگرم كننده است. با اين كه عادت بر اين شده است كه نام آوانگارد مرتباً مورد استفاده قرار گيرد، اما امروز آن چه از آوانگارديسم باقيمانده تنها نام آن است.
چيزي كه در اين نوشتار بدان اشاره كرده‌ام متعلق به منظري است كه من آن را”طيف گسترده اجرا” مي‌نامم. اين طيف شامل تمامي رفتارهاي اجرايي مي‌شود. (4)
سوال اصلي اين است كه چه مشابهت‌ها و تمايزاتي بين زندگي و پرفورمنس وجود دارد؟ گوناگوني و تركيب ارتباطات ميان مخاطب، اجراگر، مولف و كارگردان مي‌تواند با تشكيل يك مربع مستطيل تبادلات دروني‌ اين چهار عنصر گفتماني را به تصوير كشد. مطالعه درباره تاثيرات متقابل گاه آسان و گاه سخت است. اين مطالعات وابسته به حيطه‌هاي نظام‌هاي چند هنجاري، بينافرهنگي و چند گونه‌گي است. پژوهش‌هاي پرفورمنس با ظهور جهان پَسا استعماري هم پيوند است. جهاني كه در آن فرهنگ‌ها با يكدگير تصادم و تداخل دارند و در همين حين به بارور سازي يكديگر مي‌پردازند. هنر، فرهنگ و نظام‌هاي آكادميك در گستره پهناور”همآره در تغيير” قرار دارند. امروزه و به يك باره گونه‌هاي مختلفي از موسيقي، تئاتر و رقص در مواجه با يكديگر قرار گرفته‌اند. اين تاثيراتِ متقابلِ بيانگر، بخشي از يك جنبش عظيم فرهنگي در آينده خواهند بود.
پايان
منبع:
Schechner’R. (1993)
Introduction: The five avant gardes or none.
The future of Ritual: Writings on culture and performance, London: Routledge: 5-21
يادداشت‌ها:
1- اختصاري(People Using Light, Sound and Energy) يا”كاربرانِ‌ نور، صدا و انرژي”.
2- در اين جا، اصطلاح intercultural در جملات مختلف بنا بر مفهوم همان جمله، ”بينافرهنگي، ميان فرهنگي و چند فرهنگي” ترجمه شده است.
3- رجوع شود به مقاله شخنر به نام:«زمان انتخاب آزادانه نقش بدون نظر به نژاد گونه‌ها و نوع بدن.» در مجله TDR . 12-4 (1) 33
4- شخنر در مقدمه كتابِ‌ تئوري پرفورمنس(1988)، آئين‌ها، سرگرمي‌ها، جشن‌ها، اعمال جادوگرانه، مسابقات ورزشي و رقابتي و ساير مناسبات انساني را در اين طيف گسترده اجرايي قرار داده و به تشريح آن مي‌پردازد. در آينده نزديك ترجمه اين مقدمه ارائه خواهد شد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:26  توسط شادروز سرخی مجیدی | 
شخصيت‌پردازی (Characterization)

  شخصيت‌پردازی،مولود رئاليسم است و رئاليسم در دوره‌اي پديد آمد كه علومي همچون جامعه شناسي و روانشناسي مطرح گرديدند. اين همزماني مسلماً فراهم آمدن بستری را نشان مي‌دهد كه به واسطه ي آن، اين چهار عنوان – يعني شخصيت‌پردازي، رئاليسم، جامعه‌شناسي و روان‌شناسي- به يكديگر پيوند مي‌خورند.

 بالزاك، يكي از نمايندگان رئاليسم، معتقد بود " كار نويسنده از يك لحاظ شباهت زيادي به كار مورخ دارد و در حقيقت نويسنده،مورخ عادات و اخلاق مردم و اجتماع خويش است. "رئاليسم، آدمي را محصول اجتماع خود مي داند و مناسبات اجتماعي را در تعيين سرنوشت او موثر مي‌شمارد؛ اما اين بدان معنا نيست كه پيچيدگي رفتار و كردار انسان را انكار كند و به هرحال شخصيت در اماتيك خود "يك مفهوم پيچيده‌ي ذهني" است.

مسئله‌ي قابل توجّه‌اي كه در اين ميان پيش مي‌آيد و باعث پيچيدگي رابطه‌ي رئاليسم و شخصيت‌پردازي مي‌گردد، يك تعامل"پارادوكسيكال " -نقيضه‌نما – ست: از سويي ديده مي‌شود كه نويسندگان رئاليسم قهرمانان آثار خود را از ميان اجتماع و افراد معمولي انتخاب مي كنند و از طرفي در مورد " شخصيت" گفته مي‌شود كه بايد "يگانه" (unique) باشد.

نويسنده‌ي واقع‌گرا در انتخاب قهرمان اثر خود طوري عمل مي‌كند كه گمان مي‌رود به نوعي " تيپ‌سازي" (typization) نزديك مي‌شود؛ چرا كه او سعي در باز نمايي اشخاصي دارد كه به صورت طبيعي در كنار مردم زندگي مي‌كنند و عادات و رفتارهايشان به كرات ديده شده و حتّا قابل پيش‌بيني ست؛"نويسنده‌ي رئاليست به هيچ وجه لزومي نمي‌بيند كه فرد مشخص و غيرعادي يا عجيبي را كه با اشخاص معمولي فرق دارد،به عنوان اشخاص اثر خود انتخاب كند.او شخصيت خود را از ميان مردم و از هر محيطي كه بخواهد گزين مي‌كند و اين فرد ممكن است نمونه‌ي برجسته و موثر يك عدّه از مردم باشد؛ ولي فردي غيرعادي نيست."

 از سويي ديگر در مورد شخصيت دراماتيك به معناي اخص بايد به دنبال مشخصات ويژه ورفتارهايي گرديد كه به او هويتي ويژه و يگانه، مي‌بخشد. اين اعمال،رفتار و خصوصيات به تمامي به وسيله‌ي نويسنده براي او رقم خورده است، بنابراين با اين روش ، نويسنده دست به عملي پارادوكسيكال مي‌زند؛ البته نمي‌توان انكار كرد كه نمايش بخشي از آن هويت ويژه و فرديت را بازيگر به عهده مي‌گيرد.و"عمل" بازيگر به صورت  مجموعه‌اي از حوداث كوچك و مشخصات جسماني، در نهايت تأثير فوق‌العاده‌اي در شاكله‌ي شخصيت خواهد داشت؛اما كار نويسنده به عنوان خالق اصلي شخصيت جداي از اين مسئله نيست و اوست كه شخص بازي اش را بالقوه اين‌چنين مي‌آفريند.يكي از اساسي‌ترين رويكردهاي" شخصيت‌پردازي" در آثار واقع‌گرا، همين رويكرد ويژه‌اش به انسان است؛ يعني يافتن او در اجتماع و قرار دادنش به شيوه‌اي هنرمندانه و با شخيصيتي ويژه در نمايشنامه.

 " آرنولدهاوزر" در "تاريخ ‌اجتماعي هنر" مي‌گويد: " تراژدي كلاسيك، انسان را منفرد مي‌بيند و او را هويت فكري مستقل و خود مختاري توصيف مي‌كند، و برخورد او را با جهان مادي صرفاً امري بيروني مي داند كه در "خود" درون او هرگز تأثيري ندارد." همچنين در مورد قهرمان تراژدي گفته مي‌شود كه او شخصي ست " مسئله‌دار" (Problematic) ؛ يعني اتفاقي، مانعي ، نيرويي يا خواست ديگري، خواست و اراده‌ي او را مختل كرده يا مي كند، كه تبديل به يك مسئله يا مشكل مي‌گردد؛ امّا هرچه به دروان معاصر نزديك‌تر شده‌ايم اين "مسئله" دروني تر يا دروني- اجتماعي به نظر مي‌رسد.تا جايي كه گاه تمامي رفتار شخصيت برخاسته از خواست، اراده و تصميم خود اوست و شايد هيچ "مسئله‌ی" خارجي به اندازه‌ي انتخاب و اراده‌ي خود شخصيت اهميّت نداشته باشد و تقدير، خواست خدايان يا طاعون ديگر همچون صيحه‌اي آسماني بر سر شخصيت‌ها نمي‌باردوحوداث نمايشنامه يا تماماً برخاسته از خواست اشخاص بازي ست يا محصول مشترك آن‌ها و جامعه.

 هگل مي‌گويد: "در تراژدي نو… به روي برخورد اراده‌هاي فردي بيشتر تكيه مي‌شود [در حاليكه] قهرمان تراژدي كهن بر آرماني همگاني متكي است.قهرمان تراژدي نو بيشتر بر فرديت خود متكي ست و پرواي هدف ‌ها و جاه‌دوستي‌ها و آرزوهاي خويش را دارد."

 البته با شكل‌گيري "ناتوراليزم" يا طبيعت‌گرايي شاهد آن هستيم كه در رابطه‌ي بين فرد و جامعه، نقش و تأثير دومي پررنگ تر مي‌‌شود و اولي را (يعني فرد را ) در پس زمينه قرار مي‌دهد؛  اما همين دگرگوني مقطعي نيز ابداً  قابل قياس با  مثلاً تقديرگرايي يونان باستان نيست.

 باري نويسندگان، با عنايت خاص به "شخصيت‌ها" و جايگاه اجتماعي‌شان، و همچنين ساختمان رواني آن‌ها به دو مسئله‌ي مهم توجه داشتند: يكي محيط شخصيت يا شخصيت از بيرون، يعني موقعيت او در جامعه و نظر اجتماع درباره‌ي او، و ديگري درون شخصيت يا شخصيت از درون كه به وضعيت رواني، رفتارها و فعل و انفعالات پنهان او، مربوط بود. بنابراين به دو چيز توجّه خاص مي‌شد؛ مناسبات جامعه‌شناسي شخصيت، رفتار‌ها و كنش‌هاي روان شناختي او.

 قرن بيستم همزمان شد با رويكرد درون گرايانه تر بسياري از نمايشنامه نويسان و بدين طريق شخصيت‌هاي بسياري خلق گرديد كه "مسئله"‌ي  آنها يك مسئله‌ي "شخصي" با پرداخت "رواني" يا يك  مسئله‌ي "شخصي – اجتماعي"با پرداخت رواني – اجتماعي شخصيت بود.آنچه شخصيت را در اين ميان، هويتي ويژه مي‌بخشيد و سبب مي‌گشت علي‌رغم شباهتش به افراد معمولي جامعه، موجودي يگانه يا يونيك (unique) باشد،تعامل نيروهاي دروني شخص با نيروهايي بود كه از بيرون بر شخص تأثير مي گذارند؛ يعني خواست و اراده‌ي شخصي از يك سو و آداب، مناسبات،توقعات و تأثيرات اجتماعي از سويي ديگر.

 اين تعامل به وجود آمده ، كه  اصلاً  از يك تقابل و تضاد دروني و بيروني نشات مي‌گيرد، بستر مناسبي بود براي بياني هنرمندانه وتفسيري در اماتيك از تمامي تضادها، فشارها و تعصباتي كه ممكن بود در اين رابطه به وقوع بپيوندند.گاه آنچه موجب پيدايش شخصيتي ماندگار و برجسته در ادبيات نمايشي مي‌شود،پرداختن به همين جنبه‌هاي  در اماتيك،زيبايي شناسانه و ظريف در شخصيت‌است.نويسنده با توجه به جنبه‌هايي پنهان و نيمه آشكار از  شخصيت فرد، او را در تقابل با آنچه نشان مي‌دهد يا آنچه در واقعيت جامعه وجود دارد، به نمايش مي‌گذارد.

 شيوه‌اي كه نويسنده به كار مي‌گيرد،"عريان كردن" تدريجي شخصيت‌هاست؛ يعني او اشخاص بازي را در موقعيتي قرار مي‌دهد كه حجاب ظاهري خود را كه از آن به عنوان " نقابي" براي پنهان كردن يا آراستن شخصيت واقعي شان استفاده مي‌كردند، از دست رفته يا در خطر مي‌يابند و بدين سان براي بقاء خويش و رسيدن به خواست‌هايشان دست و پا مي‌زنند.

 مي دانيم كه درام نقطه‌ي شدت يافته‌ي زندگي‌ست. درام نويس با خلق موقعيت پرتنش يا گره خورده (complicated situation) و قرار دادن شخصيت در آن، در واقع افشاي او را طراحي مي‌كند."آندره مالرو" نويسنده و متفكر فرانسوي معاصر معتقد است: انسان عبارت از چيزي است كه پنهان مي كند؛  نويسنده‌ي نمايشنامه‌، با افشاي زواياي پنهان شخصيت كه از طريق رفتار و گفتار صورت مي‌گيرد، در اصل هوّيت اصلي او را بر ملا مي‌سازد، هويتي واقعي كه شخص، خانواده‌ي او و جامعه ، هريك به نحوي ، در شكل‌گيري آن سهيم بوده‌اند.

 همان گونه كه اشاره شد اين طرز تلقي از"شخصيت نمايشي"و"پرداخت" آن متاثر از بسياري پديده‌ها و مناسبات علمي- اجتماعي است؛ از جمله ظهور متفكران و دانشمنداني در جامعه‌شناسي و بالاخص روان شناساني همچون "فرويد" ، "آدلر" و"يونگ"؛خصوصاً "فرويد" كه نظرات خود را براساس تفسير رواني شخصيت‌هاي اسطوره‌اي و نمايشي از دل ادبيات بيرون كشيد و در مجموعه آثار خود منتشر كرد و "نويسندگان سخت مجذوب  اين آثار شدند و به نظر مي‌رسيد كه تفسير فرويدي ،كليد پويش‌هاي هنري و مقاصد ناخودآگاه هنرمند و انگيزه‌هاي شخصيت‌هاي آفريده‌ي هنرمند را به دست داده است؛ انتشار آثار فرويد، به نويسندگان رمانتيك و رئاليست جرات و توانايي بخشيد كه تا ژرفناي روح بشر نفوذ كنند. در اين احوال، نظريه‌ي آدلر درباره‌ي عقدة حقارت، و تئوري يونگ درباره‌ي ناخودآگاه جمعي تأثير روان شناسي را بر نويسندگان خلاق قوّت داد."

 همچنين،آرنولد ها وزر در "تاريخ اجتماعي هنر" معتقد است كه در "چرخش قرن" ، "روانشناسي افشاء"، ديدگاه زندگي را تعيين مي كند و فرويد و هم فكرانش از اين فرض آغاز مي‌كنند كه حيات آشكار ذهن، يعني آنچه مردم درباره‌ي انگيزه‌هاي رفتار خويش مي‌دانند يا وانمود به دانستن مي‌كنند، اغلب اختقا و تحريف صرف‌انگيزه‌هاي راستين، احساس ‌ها و كردارهايشان است." درام نويس با استفاده از اين طرح "افشاگرانه"، كاري مي‌كند كه گويي شخصيت‌ها در حضور تماشاگران به تدريج "عريان" مي شوند و رفتار و گفتار ايشان چنان است كه هر لحظه قسمتي از ابعاد پنهاني يا ناخودآگاه شان را بر ما آشكار مي سازد؛ چه در وضعيتي قرار گرفته‌اند كه آن‌ها را مضطرب يا افسرده مي‌كند و براي رفع نگراني ‌ها و رسيدن به خواست‌هايشان دست به عملي مي‌زنند كه پرده‌هاي ناشناختگي را بيش از پيش، كنار مي‌زند و سيماي واقعي ايشان را افشا و آشكار مي گرداند.

اين وضعيت مضطرب يا افسرده كننده كه در نمايشنامه‌ها تجلي يافته، مولود تمدن جديد بشري است؛ بي‌ريشه نيست؛ريشه‌در توسعه‌ي صنعتي و ماشيني و تجدد حيات آدم ها دارد  و شايد همان احساس" ناراحتي در تمدن" است كه فرويد به آن اشاره مي‌كند." فرويد اين ناراحتي،اين احساس تعادل ناپذير و بي‌ثبات را در آسيبي رديابي كرد كه بر حيات غرايز و به ويژه بر محرك‌هاي جنسی وارد آمده است" آسيبي كه مفهوم خوشبختي را در دنياي امروز به شدت مورد ترديد قرار مي‌دهد و گاه آن را انكار مي‌كند.

 باری،در درام‌های واقع‌گرا و رويكرد تازه به شخصيت پردازي نمايشنامه‌هاست كه شاهد پيدايش شخصيت‌هاي سه بعدي و كامل هستيم؛شخصيت‌هايي كه بر ابعاد وجودي آنها اعم از بعد جسماني، وبعد رواني و اجتماعي شان آگاهيم؛ و مي‌توان هريك از اين ابعاد را به وسيله‌ي ابزارها و نشانه‌هايي كه در اختيار داريم،مورد مطالعه قرار داد و به اصطلاح تحليل‌شان كرد. اين رويكرد به شخصيت وپرداخت آن، تا پيش از شكسپير تقريباً وجود نداشته ، و پس از رنسانس است كه تا حدودي گهگاه ديده مي شود و در نهايت با رئاليسم شكوفا مي‌گردد.


منابع :

1- ولبور اسکات،دیدگاه های نقد ادبی،مترجم: فریبرز سعادت،نشرامیرکبیر.
2- دیوید بال،از پایان تا آغاز از آغاز تا پایان،مترجم: محمود کریمی حکاک،نشر گل.
۳- کنت پیکرینگ،چگونه منایشنامه ای مدرن را بخوانیم،مترجم: مریم کبیری و دیگران،نشر نوروز هنر.
۴- گائتان پیکون،آندره مالرو حماسه سرای تمدن ها،مترجم: سیروس ذکاء،نشر علمی فرهنگی.
۵- اس.و.داوسن،درام،مترجم: فیروزه مهاجر،نشر مرکز.
۶- رضا سید حسینی،مکتب های ادبی،جلد اول،نشر نگاه.
۷- سعید شاملو،بهداشت روانی،نشر رشد.
۸- ابراهیم مکی،شناخت عوامل نمایش،نشر سروش.
۹- جمشید ملک پور،گزیده ی تاریخ نمایش در جهان،نشر کیهان.
۱۰- فرهاد ناظر زاده کرمانی،درآمدی به نمایشنامه شناسی،نشر سمت.
۱۱- آرنولد هاوزر،تاریخ اجتماعی هنر،مترجم: امین موید،نشر چابخش.
۱۲- اورلی هولتن،مقدمه ای بر تئاتر،مترجم: محبوبه مهاجر،نشر سروش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:23  توسط شادروز سرخی مجیدی | 
ملودرام

برداشتی از فرهنگ اصطلاحات ادبی اثر كاد‌ُن
كلمه‌ای با چند معنا، اما معمولاً به نمایشنامه‌های مردمی و توده‌پسند در سرتاسر اروپا در قرن نوزدهم اطلاق می‌شد كه عناصرشان رفیعانه رنگین‌تر و بزرگ‌تر از خود زندگی بودند ـ دختری خطاكار، مجرمی خونسرد كه عملشان را در قصرهای متروكه، خانه‌های ارواح، و كوههای عجیب و غیرعادی به انجام می‌رسانیدند. ملودرام از آثار اولیه گوته و شیللر نشئت می‌گیرد و مهم‌ترین نویسنده ملودرام در اروپا كوتزه‌بو Kotzebue (۱۸۱۹ـ۱۷۶۱) و پیكسره‌كورت Pixerecourt (۱۸۴۴ـ۱۷۷۳) درام‌نویسان آلمانی و فرانسوی بودند كه آثارشان با ترجمهٔ تامس هولكرافت Holcroft درام‌نویس انگلیسی به انگلستان راه یافت. هولكرافت (۱۸۰۹ـ۱۷۴۴) خود نمایشنامه‌ای به نام «قصه‌ای از رمز و راز» نوشت كه بر اساس ملودرام «كولینا» (Coolina) یا «كودك مرموز» اثر پیكسره‌كورت بود و این نخستین اثری در انگلستان بود كه با ملودرام به مفهوم واقعی خود برابری می‌كرد. این ملودرام كه از موسیقی سود می‌جست ابتدا حوادث گونه‌گون را از یكدیگر جدا می‌كرد و بعد در فرانسه در نمایش لال‌بازی رایج گشت. اما معنای جدید آن به زودی از معنای قدیمی‌ترش پیشی گرفت و اشتیاق مردم برای دیدن حوادث وحشت‌آور رمز و راز و خشونت كه در آخر پیوسته تقوا و فضیلت پیروزمندانه خودنمایی می‌كند بیشتر شد. رفته رفته موسیقی اهمیت كمتری در ملودرام یافت و صحنه‌آرایی نمایش كمدی شكل گوتیك را به خود می‌گرفت. نمایشنامه راهزن The Brigand، اثر پلانشه Planche (۱۸۸۰ـ۱۷۹۶) درام‌نویس انگلیسی یكی از آخرین ملودرامهای قدیمی بود. صحنه‌آرایی نمایشنامه «پنجاه سال از زندگی یك میخواره» (۱۸۲۸) اثر جرالد Jerald نمایشنامه‌نویس انگلیسی خبر از یك ملودرام بومی می‌داد كه بر اساس تبهكاریها و فتنه‌ها در زندگی بود ـ چون ماریا مارتن Maria Marten و قتل در انبار سرخ كه نویسندگانی بی‌نام و نشان داشت. فیتسبال Fitzball درام‌نویس انگلیسی (۱۸۷۳ـ۱۷۹۲) نویسنده ملودرامهای متعدد ازجمله، جوناتان برد فورد Jonatan Bradford بر اساس یك جنایت واقعی بود. عیار سرخ و پل كلیفورد P.Cliford از دیگر ملودرامهای این نمایشنامه‌نویس است. عده كمی از درام‌نویسان این زمان طرحهای خود را در ملودرام به كار بستند و ایروینگ Irving (‌۱۹۰۵ـ ۱۸۳۸) در تمام درامها ازجمله زنگها The Bells (۱۸۷۱) و برادران كورسیكان Sican Bre Thers (۱۸۵۲) اثر بوسیك‍ُلت Boucicault را در تئاتر لیسبوم به نمایش درآورد. كوتزه‌بو Kotzebue درام‌نویس آلمانی دویست ملودرام نوشت؛ مهم‌ترین و موفق‌ترین آن «پشیمانی» (۱۷۸۹) بود كه همسری شده‌ای از شوهرش طلب بخشش می‌كند. باكستون Buekstone بازیگر و درام‌نویس انگلیسی ملودرام مشهوری به نام سگ مونتارگیس The Dog of Montargis به رشتهٔ تحریر درآورد. از دیگر مدیران تئاتر كه در دراماتیزه كردن رمانهای بزرگ موفق بودند باید از سر هربرت تری Sir Herbert tree نام برد كه نمایشنامه تریلبی Trilby را بر اساس نوشتهٔ جورج دوموریه G. du Maurier (۱۸۹۵) نوشت. اسكندر و زندانی، اثر آنتونی هوپ A. Hope (۱۸۹۶) از دیگر كارهای اوست. مارتین هاروی Martin Harvey (۱۹۴۴ـ۱۸۶۳) مدیر تئاتر در انگلستان داستان دو شهر چارلز دیكنز را با عنوان مجرد «تنها راه» (۱۸۹۹) و فرد تری Fred Terry مدیر تئاتر (۱۹۳۲ـ۱۸۶۴) كه پیمبرنل با گل سرخ (۱۹۰۳) را به نمایش گذاشت. در این سالها برخی تغییرات در نوشتن ملودرامها پدید آمد. شاه سیمین The Silver King (۱۸۸۲) اثر اچ. ا. جونز H.A.Jones نمایشنامه‌نویس انگلیسی و نویسنده «نشانه صلیب» و ملودیهایی ویلیام تریس W.Terriss مدیر تئاتر انگلیسی، در تئاتر آدلفی شهرت فراوانی كسب كردند.در این قرن ملودرامهایی در تئاتر دروری لین Drury Lane با حوادثی چون درهم شكستن كشتی، حوادث پدید آمده در راه‌آهن، زلزله و مسابقه اسب‌دوانی و آثار پی‌درپی و پشت سر همی از برادران ملویل Melville چون «بدترین زن در لندن» (۱۸۹۹) و «دختر بد خانواده» (۱۹۰۹) به روی صحنه آمدند. با رشد فكری تماشاگر طبقه متوسط نوعی ملودرام به‌ویژه در تئاتر آدلفی لندن زیر نظر باكستون بازیگر و درام‌نویس انگلیسی (۱۸۷۹ـ۱۸۰۲) پدید آمد درحالی‌كه از عنصر خشن‌تری در تئاتر سوری Surrey چون وحشتهای واقعی در زندگی، بیشتر استقبال می‌كردند كه چون كه از زندگی «بومیهای پاریس» متأثر بودند و با نگاهی اجمالی به پاریس یا لندن به‌ویژه محلات پ‍ُرجمعیت و پست شهر و گندابهای آن لذت می‌بردند. اما افراد یك خانواده بازرگان كه مرفه و كامیاب بودند از این وحشت و خشونت تراژدیهای بومی الكساندر دومای پدر كمتر شاد می‌شدند چون نمایشنامه پولین (۱۸۴۰) كه ملكه ویكتوریا این نمایش را در تئاتر پرنسس در (۱۸۵۱) دیده بود و از آن‌ ـ‌ ‌كه برای صحنه تنظیم شده بود ـ لذت چندانی نبرده بود. در میان این تنظیمها نمایش «مسكین پاریس» كه بعداً عنوان «مسكین نیویورك» (۱۸۵۱) یا «مسكین لیورپول» (۱۸۶۴) را به خود گرفت با استقبال تماشاگران روبه‌رو شد. در این زمان دراماتیزه كردن تعدادی از رمانهای معروف و توده‌پسند از نویسندگان زن، چون كلبه عمو تام، اثر هریت ـ بیچراستو (۱۸۵۲) یا «لین شرقی» (۱۸۶۱) اثر خانم هنری وود H.Wood و «رمز و راز» لیدی مودلی Lady Mudley اثر میس بردون Miss Bradon (۱۸۶۲) پدید آمد. و اما فرهنگ ادبی ملودرام (در یونان درام‌آوازی) در ایتالیای كهن یعنی در قرن شانزدهم رخ نمود. اپرا از كوششی به دست آمد كه می‌خواست به تراژدی كلاسیك نیروی تازه‌ای ببخشد و تركیبی از موسیقی و درام را با نام اپرا ارائه دهد. در قرن ۱۸ هندل برخی از آثار خود را اپرا و برخی دیگر را ملودرام خواند و در اواخر قرن ۱۸ درام‌نویسان فرانسوی ملودرام را با نوعی دیالوگ استادانه بسط و گسترش دادند تا اعمال خشونت‌بار بیشتر خودنمایی كند. پیروی از مسائل احساساتی و شورانگیز شدت گرفت. یكی از منابع اصلی تأثیرگذار در اوایل قرن ۱۸ ـ به احتمال زیاد ـ تراژدیهای غم‌افزای كربیون Crebillan درام‌نویس فرانسوی (۱۷۶۲ـ۱۶۷۴) نوعی ملودرام بودند. مشهورترین نمونه‌های این‌گونه ملودرامهای آغازین پیگمالیون Pygmalion اثر روسو Rousseau (۱۷۷۵) و لوتو ـ دا ـ فه Luto-da Fe اثر گابیو Gabio (۱۷۹۰) و كوئین یا كودك مرموز، بودند.

 

أثیر آثار فرانسوی، سوای عنصر گوتیك در آثار گوته و شیلر بی‌شك موجب افزونی روش رمان گوتیك و محبوبیت ملودرام شد. شبح قصر (۱۷۹۷) و تیمور تاتاری (۱۸۱۱) كه از ملودرام مایه می‌گیرد، اگرچه تا اندازه‌ای خام دستانه است، اما در اجرا و افراط در صحنه‌آرایی با موسیقی تحت تأثیر كوتسه‌بو قرار می‌گیرد.همگی این آثار باعث شد كه ملودرامهای غیرعادی و شگفت‌آوری در قرن ۱۹ انگلستان در صحنه به اجرا گذاشته شوند، و این زمانی بود كه رمانهای متعددی از اسكات، رید، دیكنز، ویكلی كالینز و سایرین را برای اجرا در صحنه تئاتر به گونه ملودرام تنظیم می‌كردند. در این عصر نویسندگان ذوق خود را برای نوشتن اشعار دراماتیك یا نمایش و نثر از دست داده بودند. درخشش ملودرام در قرن ۱۹ شكل سرگرمی ساده و احساساتی به رشته تحریر درآمد كه شخصیتهای اصلی آن زیاده از حد، با فضیلت بودند و یا به‌طور استثنا شریر به حساب می‌آمدند. بنابراین قهرمان و قهرمانان زن آنها، خوب بودند و شخصیت شریرشان از عمیق‌ترین و تیره‌ترین رنگها بهره‌ور می‌شدند. فراوانی خون، تندر، وحشت و اعمال خشونت‌بار، اشباح، غولها، جادوگران، خون‌آشامان، اسكلت در قفسه‌های ماوراءطبیعی نیز از ابزار این‌گونه ملودرامها بود و همین‌طور رئالیسمی بی‌اعتبار به گونه حكایات عجیب و غریب از شرارت، می‌خواری، قماربازی و جنایت در آنها خودنمایی می‌كرد. در میان صدها نمونه از این‌گونه ملودرامها می‌توان از حكایتی از رمز و راز اثر تامس هولكرافت (۱۸۰۲) «سوزان چشم‌سیاه» اثر داگلاس جرالد D.Jerrold (۱۸۳۰) نام برد.در صفحه آخر فرهنگ اصطلاحات روسیه آمده: «ملودرام در طرح معمولاً درامی رمانتیك و احساساتی است كه در آن آواز و موسیقی توأم است. اما رفته رفته عنصر موسیقی تأثیر خود را از دست می‌دهد و این اصطلاح اكنون قفسه‌ای دراماتیك یا نمایشی است كه با حوادث احساساتی و توسل به هیجان عرضه می‌گردد و با پایانی شاد، خاتمه می‌یابد.» و به تعبیر فرهنگ تئاتر جان راسل تیلور، ملودرام با پاساژ یا عبارتی در یك اپرا است كه با موسیقی به اجرا درمی‌آید. در فرانسه پاساژی است كه در آن شخصیتها احساسات خود را بیان می‌دارند ولی بر زبان نمی‌آورند. از این مفاهیم ضد و نقیض، كه از ۱۷۸۰ متداول گشته است، معنای مدرنی از یك ملودرام نامتعادل پدید آمد تا تنها تمام امكانات كامل در ذات موسیقی را در بالا بردن احساس فراهم آورد. در این جهت به نظر می‌رسد كه كلمه ملودرام را در فرانسه ژیلبرت دو پیكسره كورت G.Pixerecourt ـ كه محبوب‌ترین نویسنده زمان به شمار می‌‌آمد ـ رواج داد. نخستین نمایشنامه او كه در انگلستان به اجرا درآمد «حكایتی از رمز و راز» بود كه آن را تامس هالكرافت T.Halcroft در ۱۸۱۲ برای صحنه تنظیم كرد. عدهٔ زیادی از نویسندگان ملودرام از او پیروی كردند كه موسیقی را بخش مهم نمایش می‌دانستند، اما رفته رفته این تجربه رو به تحلیل رفت، و تئاترهای معروف ملودرام را یك درام صریح با احساس معمولی دانستند.در دوران سلطنت ملكه ویكتوریا ملودرام شادمانه در دو سطح به اجرا درمی‌آمد: ملودرام ساده و بی‌تكلیف و ملودرام ویژه تفریح و سرگرمی و نشاط‌آور (كه گاه بهانه‌هایی بود برای اهمیت بخشیدن به مفاهیم اجتماعی) برای طبقه متوسط به رغم دفاع ایروینگ Irving ـ مدیر انگلیسی تئاتر كه بزرگترین شهرت خود را با نمایش زنگها The Bells به دست آورد ـ ملودرام رفته رفته در اواخر قرن نوزدهم اصطلاحی موهن گشت، و در قرن بیستم، اگرچه ذوق و سلیقه‌ای طبیعی برای درام پ‍ُرقدرت مشهود است، می‌باید ملودرام به شكل دیگری جلوه كند. در فرهنگ تئاتر، تألیف جان روسل تیلور J.R.Taylor درباره ملودرام چنین آمده است:
«در آلمان ملودرام در اصل پاساژی در یك اپرا به شمار می‌آید كه با موسیقی عرضه می‌شود. و در فرانسه پاساژی است كه در آن شخصیت حرفی نمی‌زند، ولی موسیقی احساساتش را بیان می‌كند.» از این احساسات ضد و نقیض كه تقریباً از ۱۷۸۰ معنای مدرن، از آن یك درام گزافه‌گو؛ كه از تمام امكانات موسیقی، نورپردازی و تدابیر ماشینی صحنه، برای تشدید كردن احساس، بهره‌مند می‌شود، سود می‌جوید: كلمه ملودرام ابتدا به نظر می‌آید بدین گونه در پاریس به كار گرفته شده كه Guilbert de Pixerecourt محبوب‌ترین نویسنده ملودرام بوده است. نخستین نمایشنامه او از این دست، حكایتی از رمز و راز در انگلستان به روی صحنه آمد كه تامس هول‌كرافت Holcroft آن را در ۱۸۰۲ آماده نمایش كرد. بسیاری از تئاترنویسان موسیقی را بخش مهمی از نمایشنامه می‌دانستند، اما رفته رفته این طرز تفكر محو شد، و تئاترهای ملی و توده‌پسند معمولاً نوع احساساتی نمایش را مورد نظر قرار دادند، در دوره ویكتوریا، ملودرام شادمانه در دو سطح ادامه یافت: همانند سرگرمی و تفریحی بومی و توده‌پسند و انحرافی رفیع از ملودرام پیشین (گاه با وانمودی از مفهوم و معنای اجتماعی) برای طبقات متوسط. به رغم دفاع ایروینگ Irving (بازیگر انگلیسی) كه در نمایش «زنگها» موفقیت بزرگی به دست آورد، ملودرامها رفته رفته در قرن ۱۹ اصطلاحی موهن شد و در قرن بیستم اگرچه ذوق و سلیقه طبیعی برای درامهای قوی ایستادگی می‌كند، می‌باید به فرمی دیگر تغییر پیدا كند. و بنا به نوشته كتاب «زبان تئاتر» تألیف والتر پاركر براون و رابرت همیلتون بال، «ملودرام، نمایشنامه‌ای است احساساتی، غیرمقبول در شخصیت‌پردازی و گفت و شنود؛ كه در آن كشمكش هیجان‌آور و وهم‌انگیزی میان قهرمان مبالغه‌آمیز و شخصیت‌های شریر رخ می‌دهد. و نتیجهٔ این‌گونه نمایشها پیروزی تقوا و فضیلت است.» در زمانهای پیشین چنین نمایشنامه‌هایی با آواز و موسیقی اركستری در لندن به اجرا درمی‌آمد و غالباً برای هنرپیشگان، سطوری نوشته نمی‌شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:21  توسط شادروز سرخی مجیدی | 

معناباختگي در تئاتر در گفت‌وگو با دكتر حسين پاينده

معناباختگي، نه پوچي‌

گفت‌وگو: آزاده اكبري‌


اشاره: معنا باختگي يكي از مفاهيمي است كه براي نخستين بار در سال 1961 توسط يك منتقد انگليسي وارد تئاتر شد.
مفهوم معنا باختگي از راه نقد ادبي بر آثار برخي نمايشنامه‌نويسان در دهه 1950 وارد تئاتر شده است. كامو تعبيري از معنا باختگي دارد اين كه معنا‌باختگي احساس همه شمول و روزمره‌اي است كه بر همه انسان‌ها حادث مي‌شود و از نحوه زندگي كردن ما بر مي‌‌آيد. درباره معنا باختگي در تئاتر با دكتر حسين پاينده، استاد دانشگاه، و پژوهشگر گفت‌و‌گو كرده‌ايم. كه در پي مي‌آيد:


لطفاً درباره مفهوم "معناباختگي" و كتاب بكت و تئاتر معناباختگي توضيح دهيد.
- اصطلاح "تئاتر معناباختگي" را نخستين بار منتقد انگليسي مارتين اسلين در مباحث نقد ادبي باب كرد. وي در سال 1961 كتابي با همين عنوان در آمريكا منتشر ساخت كه يك سال بعد در انگلستان نيز چاپ شد و در محافل دانشگاهي وجلسات نقد، به منزله تحقيقي كم‌نظير درباره اين نحله تئاتري مورد اقبال واقع گرديد. اسلين اين اصطلاح را براي توصيف آثار برخي نمايشنامه‌نويسان دهه 1950 به كار برد كه در نمايشنامه‌هايشان انسان را به صورت موجودي تنها و عاجز از مراوده با همنوعانش نشان مي‌داد. وي همچنين معتقد بود كه نويسندگان اين نمايشنامه‌ها براي تأكيد بر بيگانگي انسان عصر جديد از خاستگاه‌هاي فلسفي و فرهنگي‌اش، عناصر ديرآشناي نمايش (از قبيل طرح و گفت‌وگو) را چنان عجيب و غريب به كار مي‌برند كه تماشاگر اين نمايش‌ها يا خواننده اين متون نيز مانند قهرمانان تئاتر معناباختگي احساس دهشت و سردرگمي كند. البته همين جا بايد اضافه كنم كه خود اسلين نيز در مقدمه‌اي بر يكي ديگر از كتاب‌هايش متذكر شده كه ابداع‌كننده مفهوم "معناباختگي" فيلسوف و نويسنده فرانسوي آلبركامو بوده است.
در مورد تلقي كامو از معناباختگي بگوييد.
- تلقي كامو از معناباختگي را به بهترين شكل در كتابي مي‌توان يافت كه او با عنوان اسطوره سيسيفوس در سال 1942 منتشر ساخت. اين كتاب مجموعه‌اي از مقالات كامو را شامل مي‌شود كه اكثر آنها پيشتر به طور مستقل چاپ شده بودند. يگانه مقاله جديد اين كتاب كه ضمناً بيشترين تعداد صفحات را به خود اختصاص داده، همان مقاله‌اي است كه كامو عنوانش را براي ناميدن كتاب نيز استفاده كرده است. در اين مقاله، كامو استدلال مي‌كند كه معناباختگي احساسي همه شمول و روزمره است؛ به عبارت ديگر، به همه انسان‌ها حادث مي‌شود و از نحوه زندگي كردن ما برمي‌آيد. به گفته او، هر انساني در تعامل با ساير آحاد جامعه مي‌تواند به انحاء مختلف دچار معناباختگي ‌شود، به اين ترتيب كه اول احساس مي‌كند زندگي به نحوي افزاروار، تكراري و بي‌هدف شده است. اين احساس انسان را سوق مي‌دهد به اين كه زندگي را واجد هيچ‌گونه ارزش متعالي نداند و لذا حتي وجود را امري عبث و عاري از معنا بپندارد. در گام بعدي، زمان و گذشت زمان براي انسان تبديل به نوعي مشغله ذهني عذاب‌آور مي‌شود. ويرانگري زمان و اين كه ما انسان‌ها همگي مقهور زمان هستيم و نهايتاً مي‌ميريم، براي ما احساسي بسيار ناخوشايند است كه البته گريزي هم از آن نمي‌توانيم بيابيم. در مرحله بعدي، آدمي دچار احساس بيگانگي مي‌شود، بيگانگي از هر آنچه براي ديگران مألوف و پذيرفتني است. جلوه‌هاي عادي زندگي (مثلاً گفت‌وگوهاي معمول در موقعيت‌هاي تكرارشونده روزمره، يا رابطه‌هاي اجتماعي فرد با ديگران) اموري بي‌محتوا مي‌شوند كه نمي‌توانند مرهمي بر دردهاي روحي انسان باشند. دنيايي كه به اين صورت بيگانه جلوه مي‌كند، باعث تهوع و استفراغ است. در آخرين مرحله، انسان آرام‌آرام انزواطلب مي‌شود و ديگر نمي‌تواند رفتارها و گفتمان‌هايي را باز توليد كند كه منبع دلخوشي اكثر انسان‌هاست. در چنين وضعيتي، زندگي معناباخته و عذاب‌آور مي‌شود، درست همان‌گونه كه هستي سيسيفوس اسطوره‌اي نيز قرين معناباختگي بود. در واقع، از نظر كامو، سيسيفوس قهرمان تمام عيار معناباختگي است، چون دچار عذابي دائمي و پايان‌ناپذير شده است.
اسطوره‌ سيسيفوس چيست و چرا كامو براي تبيين معناباختگي انسان عصر جديد به آن استناد مي‌كند؟
- سيسيفوس راز زئوس خداي خدايان را برملا كرده است و عقوبتي كه به همين دليل بايد بكشد اين است كه هر روز بايد سنگي بزرگ را به بالاي يك تپه ببرد، اما هر بار كه به بالاي تپه مي‌رسد و گمان مي‌كند رنج و دردش پايان‌يافته است، آن سنگ به پايين تپه فرو مي‌غلتد و لذا روز بعد سيسيفوس ناچار مي‌شود دوباره آن سنگ را با تحمل مشقت به بالاي تپه ببرد و اين چرخه‌ عذاب‌آور هر روز تكرار مي‌شود. البته اين كه چرا چنين مجازاتي براي سيسيفوس تعيين گرديد، چندان روشن نيست. اسطوره‌هاي روم و يونان باستان به شكل‌هاي گاه متفاوتي ثبت شده‌اند. در برخي روايت‌هاي اسطوره‌اي، جرم سيسيفوس اين است كه وقتي پادشاه كورينت بود، با راهزني و آدم‌كشي و فريب‌دادن خدايان از مقام و اختياراتش سوء استفاده كرد. اما اسطوره‌شناس معروف ايديت هميلتن اين اسطوره را اين‌گونه باز مي‌گويد كه يك روز سيسيفوس عقابي بزرگ جثه را در حال حمل دختري به يك جزيره مي‌بيند. سپس اسپوس (خداي رودخانه‌ها) نزد سيسيفوس مي‌آيد و با گفتن اين كه دخترش ربوده شده است از او ياري مي‌طلبد. سيسيفوس هم آنچه را ديده بود به اسپوس مي‌گويد و با اين كار خشم زئوس و آن مجازات گران را براي خويش مي‌خرد. بحث بيشتر درخصوص اختلاف شكل‌هاي گوناگون اين اسطوره را مي‌توان به اسطوره‌شناسان سپرد، اما نكته مهم براي ما اين است كه سيسيفوس به سبب تحقير زئوس به عذابي عبث محكوم شده است. به عبارتي، سيسيفوس نمادي گويا از حال و روز انسان زمانه ماست.
نمايشنامه‌نويسان پيرو تئاتر معناباختگي چه كساني هستند و مشهورترين نمايش‌‌هايشان كدام است؟
- اجازه بدهيد اين موضوع را روشن كنيم كه عنوان "تئاتر معناباختگي" از راه نقد ادبي بر آثار برخي نمايشنامه‌نويسان (عمدتاً در دهه 1950) اطلاق شده است. خود اين نمايشنامه‌نويسان هرگز چنين عنواني را براي توصيف آثار خويش به كار نبردند و برخلاف برخي ديگراز جنبش‌هاي هنري و ادبي (از قبيل سوررئاليسم) هيچ‌گاه بيانيه‌اي مشترك انتشار ندادند و با يكديگر همكاري رسمي نداشتند. همان‌گونه كه در كتاب بكت و تئاتر معناباختگي نيز اشاره شده است، هريك از نمايشنامه‌نويسان معناباختگي به شيوه خاص خود مي‌نويسند و با ساير نويسندگان اين نحله تفاوت‌هايي دارند، گرچه يقيناً برخي مشتركات باعث شباهت‌هاي مضموني و شكلي در آثار آنان است، در واقع، اين نمايشنامه‌نويسان با آفرينش اين آثار برداشت خود درباره حال روز ما آدم‌ها در دنياي مدرن را بيان مي‌كنند، فارغ از اين كه نويسندگان ديگر، با برداشت آنان موافق هستند يا نه. به هر حال، از جمله شاخص‌ترين نمايشنامه‌نويسان معناباختگي، يكي ساموئل بكت است كه ايرلندي بود اما آثارش را به زبان فرانسوي مي‌نوشت و سپس آنها را خود به انگليسي (يعني زبان مادري‌اش) ترجمه مي‌كرد.
شاهكار بكت نمايشنامه‌ معروف در انتظار گودو است و ساير آثار او كه ايضاً نمونه‌هاي بسيار خوبي از معناباختگي هستند عبارت‌اند از: دست آخر (كه معمولاً به اشتباه به آخر بازي ترجمه مي‌شود)، آخرين نوار كراپ، بازي بدون حرف و همه افتادگان، يكي ديگر از برجسته‌ترين نمايشنامه‌نويسان معناباختگي، اوژن يونسكو است كه رومانيايي‌تبار است و بخش اعظم زندگي خود را در فرانسه سپري كرد. برخي از معروف‌ترين نمايشنامه‌هاي او عبارتند از: آوازه‌‌‌‌خوان طاس، درس، قربانيان وظيفه و صندلي‌ها. همچنين بايد از ژان ژنه فرانسوي نام برد كه كلفت‌ها، سياهان و ايوان برخي از مشهورترين آثارش هستند. نمايشنامه‌نويس اسپانيايي فرناندو آرابال نيز مانند بكت آثارش را به زبان فرانسوي مي‌نويسد و برخي از نمايش‌هايش عبارت‌اند از: و آنان گل‌ها را دستبند زدند و گورستان اتومبيل. نمايشنامه‌نويس روس آرتور آدمو (با آثاري همچون تقليد تمسخرآميز، استاد تاران و پينگ پونگ)، نمايشنامه‌نويس انگليسي هارلد پينتر (با آثاري مانند جشن تولد، درد مختصر، مدرسه شبانه و دل‌باخته) و نمايشنامه‌نويس آمريكايي ادوارد البي (با آثاري مانند داستان باغ‌وحش، روياي آمريكايي و چه كسي از ويرجينيا ولف مي‌هراسد) در زمره ساير چهره‌هاي برجسته اين شيوه تئاتري قرار دارند.
ويژگي‌هاي نمايشنامه‌هاي معناباختگي چيست؟
- شايد بارزترين ويژگي مشترك همه اين نمايشنامه‌ها، زيرپا گذاشتن عرف‌ها و معيارهاي نمايشنامه‌هاي موسوم به "خوش ساخت" باشد. منظور از "نمايشنامه‌ خوش‌ساخت" اثري است كه سه ويژگي داشته باشد: اول اين كه ساختار آن از سه بخش آغاز و ميانه و فرجام تشكيل‌شده باشد؛ دوم اين كه انگيزه رفتار شخصيت‌هايش روشن باشد تا خواننده بتواند آنها را باورپذير قلمداد كند؛ و سوم اين كه گفت‌وگوي شخصيت‌ها براي تماشاگر (يا خواننده) گفت‌وگويي منطقي و روشن‌كننده‌ كشمكشي معين در نمايشنامه باشد. بايد گفت نمايش‌هاي معناباخته هر سه اين عرف‌هاي ديرپا را به سخره مي‌گيرند. اولاً اين نمايش‌ها غالباً فاقد ساختار هستند و نحوه شروع شدن و خاتمه يافتن‌شان كاملاً برساخته است. براي مثال، ساختار نمايشنامه در انتظار گودو كاملاً دوراني و تكراري است، به اين صورت كه پرده دوم اين نمايش به عبارتي تكرار پرده اول آن است. وقايع پرده دوم‌
-درست مثل پرده اول- در اوايل صبح آغاز مي‌شود و مكان نمايش هم در اين پرده درست همان جاده دور افتاده و متروكي است كه رويدادهاي پرده اول در آن رخ مي‌دهد. وقايع پرده دوم و حتي بسياري از جملاتي كه بين دو شخصيت اصلي نمايش رد و بدل مي‌شدند، يكسان هستند. ثانياً نه فقط انگيزه رفتار شخصيت‌هاي معناباخته به هيچ وجه روشن نيست، بلكه اساساً سنخ اين شخصيت‌ها براي ما عجيب و غريب و بهت‌آور است. براي مثال، در نمايشنامه‌ كلفت‌ها، هر يك از كلفت‌هاي نمايش به دليلي نه چندان مشخص از كارفرماي خود و خواهرش و شخص خودش بيزار است. ثالثاً گفت‌وگو در نمايشنامه‌هاي معنا باخته بيشتر به هذيان و حرف‌هاي كاملاً بي‌ربط و گنگ شباهت دارد. شخصيت‌هاي بكت در گفت‌و‌گو‌هاي‌شان به گونه‌اي سخن مي‌گويند كه تصور مي‌كنيم شنونده‌ اوهام آن‌ها يا كابوس‌هايشان هستيم. اين كيفيت در نمايشنامه‌‌هاي اوژن يونسكو چنان به افراط مي‌گرايد كه شخصيت‌ها به جاي كلمه گهگاه از اصوات كاملاً بي‌معنا استفاده مي‌كنند. شخصيت‌هاي يونسكو همچنين با تكرار عبارات كليشه‌اي و نا‌بجا، توجه‌ ما را به اين حقيقت تلخ معطوف مي‌كنند كه بخش بزرگي از گفتار ما فاقد هر گونه معناست و بيشتر به منظور تطويل كلام صورت مي‌گيرد تا به منظور برقراري و تداوم مراوده‌اي معنا‌دار. نمونه‌ تمام عيار اين قبيل گفت‌گو‌ها را البته لازم نيست در نمايشنامه‌هاي معنا باختگي بيابيم، بلكه كافي است اندكي در همين شيوه‌هاي معمول سخن گفتن ايرانيان و استفاده‌ عادت‌گونه‌ خودمان از تعارف‌ها و ابراز ارادت‌هاي بي‌محتوا تأمل كنيم تا درك كنيم معناباختگي يعني‌چه. شايد تعريف كامو از وضعيت معنا باخته، موجزترين توصيف از دنياي نمايشنامه‌هاي معنا‌باختگي باشد. كامو مي‌گويد: "در دنيايي كه ناگهان همه توهمات و بارقه‌هاي اميد ناپديد شده‌اند، انسان احساس غريبگي مي‌كند. وضعيت او به وضعيت فردي تبعيد شده مي‌ماند كه هيچ علاجي براي دردهايش وجود ندارد، زيرا از خاطراتش درباره موطني از دست رفته محروم شده است و ايضاً اميدي هم به رسيدن به سرزمين موعود ندارد. اين جدايي بين انسان و زندگي او، بين بازيگر و زمان و مكان نمايش او، حقيقتاً احساس معناباختگي را به وجود مي‌آورد."
ممكن است قدري درباره جايگاه بكت در تئاتر معناباختگي توضيح دهيد؟
- نه، ممكن نيست! كتاب بكت و تئاتر معناباختگي را ترجمه كردم تا پاسخي به همين پرسش داده باشم. من قادر نيستم يك كتاب 130 صفحه‌اي را در يك پاراگراف خلاصه كنم و ضمناً كساني هم كه جداً علاقه‌مند به يافتن پاسخ اين پرسش هستند، بايد زحمت خواندن يك كتاب را بر خود هموار كنند و به دنبال پاسخ‌هاي فرمولي و راحت‌‌الحلقومي نباشند.
قدري از تجربه خودتان در ترجمه اين كتاب بگوييد؟ اصولاً چرا به سراغ ترجمه كتابي درباره معناباختگي رفتيد و آن را براي خوانندگان ايراني لازم دانستيد؟
- بخشي از جواب من ناگزير صبغه‌اي شخصي پيدا مي‌كند. رشته من ادبيات است و در حوزه ادبيات نمايشي، علاقه‌ خاصي به اوژن يونسكو و بكت و ساير نمايشنامه‌نويسان اين نحله تئاتري دارم. من اعتقاد دارم هر محقق يا مترجمي در كارهايش خواه ناخواه به علائق شخصي خودش نظر دارد و اين كاملاً طبيعي است. بايد به موضوعي علاقه داشت تا بتوان درباره آن پژوهش كرد. اما بايد اضافه كنم كه در تصميم‌گيري درباره ضرورت اين ترجمه، عوامل غيرشخصي هم دخيل بوده‌اند. به معناباخته بودن تعارف‌ها و ابراز ارادت‌هاي ايراني اشاره كردم. حيرت‌آور است كه ما چقدر در گفت‌‌و‌گوهايمان به ظاهر دوستي مي‌ورزيم و بعد - در غياب همان كسي كه ستوده‌‌ايم- عملاً خصومت و خباثت مي‌كنيم.
همچنين نحوه رفتار ما در بسياري موقعيت‌ها كاملاً كليشه‌اي و عاري از جوهري معنادار است. جمع شدن علائق شخصي من با وقوف به اين حقايق درباره فرهنگ ايراني، باعث شد تا با عشقي زياد و بدون خستگي اين كتاب را ترجمه كنم و اكنون نيز خوشحالم كه رو به اتمام بودن چاپ دوم آن،‌ حكايت از اقبال اهل نظر به آن دارد.
آگاهي از مفاهيمي مانند معنا باختگي چگونه مي‌تواند به فهم وضعيت فرهنگي يا اجتماعي ما در ايران ياري برساند؟
- من معتقدم از آن‌جا كه دنياي نمايش‌هاي معناباخته، آينه‌تمام نماي گفتار و كردار بحث ما است، معرفي نقاد‌انه‌ اين مفهوم باعث تسهيل در شناخت بهتر اين وضعيت مي‌شود. به عبارتي،‌ به مدد بحث‌هاي نقادانه در خصوص معناباختگي، مي‌توانيم حال و روز خودمان و طرز رفتار خودمان را با نگاهي كاوشگرانه‌تر و انتقادي‌تر مورد سنجش قرار دهيم. براي مثال، من در مقاله‌اي با عنوان "دانشگاه علوم انساني و جامعه" در ويژه‌نامه نوروز روزنامه شرق (27 اسفند 1382) از همين مفهوم "معنا باختگي" استفاده كردم تا قرائتي نقادانه از وضعيت تدريس و تربيت متخصص در رشته‌هاي علوم انساني در دانشگاهها ارائه دهم. چنانكه از خواندن آن مقاله برمي‌آيد، "معناباختگي" مفهومي صرفاً مربوط به تئاتر نيست كه فقط به كار تحليل نمايش يا نقد ادبي بيايد؛ بلكه اين مفهوم ابزاري است براي فهم زندگي در زمانه‌ حاضر.
ظاهراً پيش از اين اصطلاح
Absurdity را به "پوچي" و "تئاتر پوچي" ترجمه كرده بودند. چرا معادل "معناباختگي" را به كار برديد؟
- زيرا "پوچ" و "پوچي" دلالت‌هاي ثانوي منفي دارند. اين سايه‌روشن‌هاي معنايي منفي باعث واكنش نامناسبي به اين نمايش‌ها و در واقع باعث نوعي پيش داوري در خصوص محتوا يا مضامين آنها شده بود. همان‌گونه كه در مقدمه‌ام بر اين كتاب اشاره كرده‌ام، گفت‌‌و‌گوي شخصيت‌ها در نمايش‌هاي معناباخته و نيز رفتار تحقيرآميز آنها برملاكننده حقايقي دردآور درباره تعامل آدم‌ها و زندگي در دوره و زمانه ماست. لذا همه اين نمايش‌ها صبغه‌اي ترقي خواهانه و تعالي‌جويانه دارند و نمي‌توان آنها را "پوچ" دانست. اصطلاح گمراه‌كننده "